ناول امپراطور جادو چپتر 6 با ترجمه فارسی - ناوله

بازگشت

ناول امپراطور جادو - قسمت 6

در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower

ژوئو فان در حالی که لو یون‌های را با یک دست حمل می‌کرد و با دست دیگر بازوی ظریف لو یون‌چانگ را گرفته بود، با تمام سرعت به عمق جنگل می‌دوید. پشت سرشان، فریادها و ناله‌های محافظان هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد.

«صبر کن! نمی‌تونیم همین‌طوری ولشون کنیم.»

لو یون‌چانگ بعد از مدتی به خودش آمد و با نگرانی این را گفت.

اما ژوئو فان بدون توجه به حرفش همچنان به دویدن ادامه داد.

«ولم کن!»

لو یون‌چانگ که دید ژوئو فان به حرفش گوش نمی‌دهد، دستش را از دست او بیرون کشید. ژوئو فان ایستاد و مستقیم به او خیره شد.

«باید برگردیم. نمی‌تونیم بذاریم محافظ‌ها به خاطر ما جونشون رو از دست بدن.»

ژوئو فان پرسید:

«می‌تونی شکستشون بدی؟»

لو یون‌چانگ با اخم آهی کشید.

«بقیه‌شون خودشون به اندازه کافی دردسرساز هستن، اما خدمتکار سان رو هم دارن. اون در لایه ششم مرحله تراکم چی قرار داره، در حالی که من فقط در لایه سوم هستم و فرمانده محافظان هم در لایه چهارمه. حتی اگر با هم متحد بشیم، باز هم حریفش نمی‌شیم.»

«پس برگشتن چه فایده‌ای داره؟ بریم.»

ژوئو فان پوزخندی زد و دوباره دستش را گرفت و به دویدن ادامه داد.

در این لحظه، کودکی که در دست دیگرش بود، شروع به وول خوردن کرد.

«برده بوگندو، چطور جرئت می‌کنی به اربابت جواب پس بدی؟ از خواهرم عذرخواهی کن، وگرنه نمی‌ذارم حسابت رو کف دستت بذارم.»

ژوئو فان با حالتی گیج به بچه‌ای که در دستش دندان‌هایش را به رخ می‌کشید نگاه کرد، سپس نگاهش را به لو یون‌چانگ دوخت.

دوشیزه جوان عصبانی بود.

تازه همان لحظه بود که ژوئو فان به یاد آورد در این خاندان چیزی جز یک خدمتکار نیست و حرف‌های بی‌احترامانه‌ای که زده بود کم‌کم داشت عواقب خودش را نشان می‌داد.

اما خب که چه؟

او که ژوئو فان واقعی نبود.

تازه، این‌ها هم دیگر آن خاندان لو باشکوه و محترمی نبودند.

[خاندان شما در آستانه نابودی قرار گرفته، آن‌وقت هنوز وقت دارید سر چنین چیزهای پیش‌پاافتاده‌ای گیر بدید؟]

اگر به خاطر شیطان قلبی نبود، این امپراتور شیطانی باشکوه حتی حاضر نمی‌شد ذره‌ای به مسائل حقیر شما اهمیت بدهد!

ژوئو فان به لو یون‌های خیره شد.

«بچه، فکر کردی جرئت ندارم کاری کنم حسابت رو بذارن کف دستت؟»

لو یون‌های بدون هیچ ترسی به او زل زد.

«جرئت داری، برده!»

او از کودکی در عمارت بزرگ شده بود و به‌خوبی تفاوت جایگاه خودش با ژوئو فان را می‌دانست. چطور ممکن بود از تهدید یک خدمتکار بترسد؟

حیف که کسی که حالا روبه‌رویش بود دیگر خدمتکار خاندان لو نبود.

ژوئو فان با پوزخند او را روی زانویش خم کرد، شلوارش را پایین کشید و شروع کرد با تمام توان به باسنش سیلی زدن.

صدای محکم و پی‌درپی سیلی‌ها در گوششان می‌پیچید و لو یون‌های و لو یون‌چانگ را از شدت شوک خشکانده بود.

هیچ‌کدامشان هرگز تصور نمی‌کردند چنین اتفاقی رخ دهد.

یک خدمتکار جرئت کرده بود اربابش را بزند!

حتی لو یون‌های برای لحظاتی درد را فراموش کرد، اما خیلی زود سوزش شدید را در باسنش احساس کرد.

«بی‌شرم!»

لو یون‌چانگ با وحشت فریاد زد، برادرش را از دست ژوئو فان بیرون کشید و در آغوش گرفت.

«ژوئو فان، چطور جرئت کردی روی اربابت دست بلند کنی؟»

لو یون‌چانگ در خاندان به داشتن شخصیتی ملایم، رفتاری گرم و مؤدبانه و تربیتی اشرافی شهرت داشت. او دختری از یک خانواده ثروتمند بود که تقریباً هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد.

اما رفتار ژوئو فان دیگر از حد گذشته بود و خشم بی‌سابقه‌ای را در وجودش شعله‌ور کرده بود.

ژوئو فان از نگاهش دوری کرد و با پوزخند گفت:

«جرأت من که به پای شما نمی‌رسه، دوشیزه جوان. شما هنوز وقت دارید وسط این وضعیت، دیگران رو سرزنش کنید، در حالی که دشمن همین دور و بره.»

صدای درگیری از پشت سرشان هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد.

ژوئو فان و لو یون‌چانگ به‌خوبی می‌دانستند که محافظان دیگر نمی‌توانند مدت زیادی دوام بیاورند.

ژوئو فان به لو یون‌های اشاره کرد.

«من فقط چند بار زدمش. اما اگر ندوی، همین مردها خیلی زود جون این بچه رو می‌گیرن.»

لو یون‌چانگ هنوز عصبانی بود، اما حرف ژوئو فان دقیقاً به نقطه‌ضعفش ضربه زده بود.

برادرش تنها مرد باقی‌مانده در خاندان لو بود.

او می‌توانست جان خودش را فدا کند، اما مطلقاً نباید اتفاقی برای او می‌افتاد.

پس از کمی فکر، حالت چهره‌اش جدی شد.

«ژوئو فان، ارباب جوان رو با خودت ببر و فرار کن. من اینجا می‌مونم و معطلشون می‌کنم.»

«قبول نمی‌کنم!»

ژوئو فان بدون لحظه‌ای تردید گفت:

«اگر جرئت کنی بری، همین بچه رو می‌کشم.»

«تو...»

لو یون‌چانگ کاملاً درمانده شده بود.

هرگز تصور نمی‌کرد خاندانش چنین خدمتکار گستاخ و بی‌شرمی داشته باشد؛ خدمتکاری که حتی جرئت کند ارباب خودش را تهدید کند.

ژوئو فان ادامه داد:

«من تمام عمرم رو در خاندان لو گذروندم و اصلاً اطراف اینجا رو نمی‌شناسم. اگر تو بری، من و این بچه زنده از اینجا بیرون نمیایم.»

لو یون‌چانگ در سکوت سر تکان داد و خشمش کمی فروکش کرد.

حرفش منطقی بود.

اما جمله بعدی ژوئو فان دوباره خشمش را به اوج رساند و باعث شد با چشمانی خشمگین به او خیره شود.

«مردن تو اهمیت چندانی نداره، فقط سعی کن منو هم با خودت به کشتن ندی.»

«تو...»

رنگ صورت لو یون‌چانگ از شدت خشم سبز شد، اما خودش را کنترل کرد و چیزی نگفت.

ژوئو فان به آن دو توجهی نکرد و به راه افتاد.

«نزدیک اینجا جایی هست که بشه مخفی شد؟»

لو یون‌چانگ با پوزخند نگاهش کرد و تصمیم گرفت این خدمتکار غیرقابل‌تحمل را نادیده بگیرد.

اما بالاخره او دوشیزه جوان خاندان لو بود و با وجود خشم فراوانش، در چنین موقعیت خطرناکی می‌دانست باید احساساتش را کنار بگذارد.

«تا صد کیلومتری اینجا فقط زمین‌های کشاورزی وجود داره. تنها جایی که آدم‌های کمی بهش رفت‌وآمد می‌کنن، بخش غربی کوهستان باد سیاهه.»

«اونجا جنگلی پوشیده از مه هست که حتی راهزن‌های کوهستان هم شناخت دقیقی ازش ندارن.»

«پس همون‌جا می‌ریم.»

ژوئو فان سر تکان داد.

«برادرت رو بغل کن و جلوتر از من راه بیفت.»

لو یون‌چانگ پوزخندی زد و بدون اینکه دوباره نگاهی به او بیندازد، جلو رفت.

واقعاً چطور ممکن بود چنین بدشانسی‌ای نصیبش شود که حالا این دو خواهر و برادر مجبور باشند همراه یک خدمتکار گستاخ و فاسد فرار کنند؟

او جلو می‌رفت و ژوئو فان پشت سرش بود؛ انگار جای ارباب و خدمتکار کاملاً عوض شده بود.

آن دو خواهر و برادر در تمام عمرشان چنین تحقیر بزرگی را تجربه نکرده بودند.

[فقط صبر کن. همین که از اینجا سالم بیرون بیام، حسابت رو می‌رسم.]

لو یون‌چانگ با عصبانیت این را در دلش گفت.

آیا میدانستید با خرید اشتراک میتونید تمام تبلیغ های سایت و انتظار رفتن به چپتر بعدی رو از بین ببرید؟

🚀 اپ ناوله منتشر شد!

سریع‌تر و راحت‌تر به سایت دسترسی داشته باش 💙

⚡ سرعت بالا 📶 دسترسی راحت‌تر 🔔 سرور های سریع تر
دانلود اپلیکیشن

💠 عضویت در تیم ناوله

برای اینکه ترجمه‌ها سریع‌تر منتشر بشن و فاصله بین چپترها کمتر بشه، واقعاً به کمک آدم‌های علاقه‌مند نیاز داریم.

با عضویت توی ناوله می‌تونی مستقیم روی سرعت ترجمه‌ها، نظم انتشار و رشد سایت تأثیر بذاری. فرقی نمی‌کنه کلینر باشی، مترجم یا تایپیست — کارت دیده می‌شه و ارزشش مشخصه 💙

🧼 کلینر 🌐 مترجم ⌨️ تایپیست

همکاری توی ناوله فقط به علاقه ختم نمی‌شه. زحمت هر کسی دیده می‌شه و تسویه‌ها منظم و بر اساس فعالیت انجام می‌شن، طوری که هم تیم جلو بره هم حق کسی ضایع نشه 💙

اگه به ناول علاقه داری و دوست داری بخشی از یه تیم فعال باشی، خوشحال می‌شیم کنارت باشیم 🌊

فرم عضویت در تیم
موقع خوندن این قسمت چه حسی داشتید؟
0
خوب بود
0
دوست داشتم
0
جر خوردم
0
پشمام ریخت
0
ناراحتم
0
عصبانیم

کامنت‌های این بخش فقط مربوط به همین قسمت هستش لطفا درباره این قسمت فقط صحبت کنید و فقط کسانی که اشتراک دارن میتونن کامنت بزارن این محدودیت بخاطر افزایش سرعت تایید کامنت ها قرار گرفته
  1. ارسال هرگونه لینک مجاز نیست.
  2. توهین یا بی‌احترامی به سایر کاربران مجاز نیست.
  3. زبان فارسی را پاس بدارید کامنت فینگلیس مجاز نیست
  4. استفاده از الفاظ توهین‌آمیز و طرح مباحث سیاسی مجاز نیست.
  5. بحث یا اظهار نظر خارج از موضوع همین قسمت از مانهوا مجاز نیست.
  6. طرح سوالاتی مانند «قسمت بعدی چه زمانی منتشر می‌شود» یا «چرا قسمت بعدی منتشر نشده است» مجاز نیست.
آواتار شما

هنوز نظری ثبت نشده.