در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
باد سردی از میان زمینهای خشک عبور میکرد.
آتراد هنوز روبهروی مأمور ایستاده بود.
مأمور شمشیرش را در دست گرفته بود و چشمانش از خشم پر شده بود.
— آخرین بار میگم... کنار برو.
آتراد تکان نخورد.
پدرش پشت سر او با صدایی لرزان گفت:
— آتراد... پسرم... برو کنار.
اما آتراد فقط به مأمور خیره شد.
— تو به پدر من دست زدی.
مأمور پوزخندی زد.
— و حالا نوبت خودته.
شمشیر بالا رفت.
چند روستایی با ترس عقب رفتند.
پدر آتراد فریاد زد:
— نکن!
اما دیگر دیر شده بود.
شوووووم!
شمشیر با تمام قدرت فرود آمد.
آتراد حتی فرصت دفاع پیدا نکرد.
تیغه...
مستقیم در قلبش فرو رفت.
تَق!
چشمان آتراد باز ماند.
همهچیز ساکت شد.
به شمشیر نگاه کرد.
بعد به پدرش.
لبهایش به سختی تکان خورد.
— پدر...
بدنش سست شد.
شمشیر از سینهاش بیرون کشیده شد.
خون روی خاک ریخت.
آتراد روی زانو افتاد.
و بعد...
با صورت روی زمین افتاد.
پدرش با تمام توان خودش را به او رساند.
— آتراد!
او را برگرداند.
چشمان پسرش بسته بود.
هیچ حرکتی نمیکرد.
هیچ نفسی.
هیچ ضربان قلبی.
پدرش دستش را روی سینه او گذاشت.
هیچ چیز.
— نه...
صدایش شکست.
— نه... نه... پسرم...
اما آتراد دیگر در این دنیا نبود.
تاریکی.
بیانتها.
آتراد در میان آن شناور بود.
نه درد داشت.
نه بدن.
نه صدا.
فقط سکوت.
با خودش فکر کرد:
«پس... این پایانشه؟»
تصاویر کوتاهی از زندگیاش از مقابل چشمانش گذشت.
مزرعه.
مادرش.
پدرش.
خانهی کوچکشان.
و آن روزی که برای اولین بار در این دنیا چشم باز کرده بود.
بعد صدای پدرش را شنید.
«آتراد...»
چشمانش را بست.
«ببخشید...»
ناگهان...
بووووووووم!
تاریکی شکافت.
آسمان سیاه با هفت ستون نور پاره شد.
آتراد سرش را بالا آورد.
هفت نور عظیم در برابرش ظاهر شدند.
و این بار...
او آنها را شناخت.
هفت خدا.
صدایی از میان نورها برخاست:
«آتراد.»
صدای دوم:
«زندگی تو هنوز به پایان نرسیده.»
آتراد با خشم فریاد زد:
— پس چرا گذاشتید بمیرم؟!
سکوت.
سپس صدای هفتم:
«زیرا باید میمردی... تا بتوانی دوباره متولد شوی.»
آتراد چیزی نگفت.
هفت نور به او نزدیک شدند.
«اکنون قدرت ما را بپذیر.»
آتراد پرسید:
— اگر قبول کنم... چه اتفاقی میافته؟
هیچکدام پاسخ ندادند.
فقط یک جمله در فضای تاریک پیچید:
«برخیز.»
ناگهان هفت نور با سرعتی غیرقابل تصور به سمت آتراد حرکت کردند.
بووووووووووم!
نور تیشتر در بدنش جاری شد.
صدای باران در گوشش پیچید.
نور اسپندارمز در استخوانهایش فرو رفت.
زمین زیر پایش لرزید.
نور امرداد در رگهایش جاری شد.
نور آذر قلبش را شعلهور کرد.
نور مهر ذهنش را روشن کرد.
نور بهرام تمام وجودش را از نیروی جنگ پر کرد.
و آخرین نور...
نور وای...
مثل سایهای سرد وارد روحش شد.
آتراد فریاد کشید.
اما این دیگر فریاد یک انسان نبود.
صدای او تمام قلمرو مرگ را لرزاند.
رگهایش از نور پر شدند.
چشمهای بستهاش شروع به درخشیدن کردند.
قلبی که لحظاتی قبل از تپش ایستاده بود...
تپید.
تپ!
بار دیگر.
تپ!
و ناگهان...
تپــــــــــــش!
چشمهای آتراد باز شد.
اما این بار...
چشمانش دیگر چشمان یک پسر سیزدهساله نبود.
هفت نور در آنها میدرخشید.
صدای هفت خدا همزمان در ذهنش پیچید:
«اکنون برخیز.»
در روستا...
پدر آتراد هنوز بدن بیجان پسرش را در آغوش داشت.
مأموران آماده رفتن بودند.
یکی از آنها گفت:
— تمام شد. حرکت کنید.
ناگهان...
تپ!
پدر آتراد خشکش زد.
دستش را روی سینهی پسرش گذاشت.
تپ!
— آتراد...؟
چشمان آتراد باز شد.
اما هیچ احساسی در صورتش نبود.
آرام از زمین بلند شد.
پدرش با ناباوری عقب رفت.
— پسرم...؟
آتراد جواب نداد.
مأموران برگشتند.
مأمور اصلی با وحشت به او نگاه کرد.
— غیرممکنه...
آتراد دستش را روی سینهاش گذاشت.
جایی که شمشیر وارد شده بود...
هیچ زخمی وجود نداشت.
مأمور شمشیرش را بالا آورد.
— دوباره بکشیدش!
سه مأمور همزمان به سمت آتراد حمله کردند.
اما...
آتراد حتی حرکت نکرد.
باد ناگهان منفجر شد.
مأمور اول چند متر به عقب پرتاب شد.
زمین زیر پای مأمور دوم شکافت.
رگهای گیاهان از خاک بیرون زدند و پای او را گرفتند.
مأمور سوم شمشیرش را بالا برد.
شعلهای از دست آتراد زبانه کشید.
فوووووش!
شمشیر در آتش ذوب شد.
مأمور با وحشت عقب رفت.
— این... این دیگه چیه؟!
آتراد آرام سرش را بالا آورد.
صدای هفت خدا در ذهنش پیچید:
«دشمنانت را کنار بزن.»
چشمان آتراد درخشید.
و برای اولین بار...
قدرت واقعی هفت خدا در جهان مادی آزاد شد.
باد در آسمان پیچید.
ابرها جمع شدند.
رعد غرید.
باران شروع به باریدن کرد.
زمین از زیر پای مأموران بالا آمد.
شعلهها در میان باران رقصیدند.
و آتراد...
در مرکز همهی آن ایستاده بود.
بیحرکت.
سرد.
خاموش.
مأمور اصلی با ترس فریاد زد:
— همه با هم حمله کنید!
همهی مأموران شمشیر کشیدند.
آتراد یک قدم جلو گذاشت.
بووووم!
موجی از قدرت از بدنش آزاد شد.
شمشیرها از دست مأموران جدا شدند.
یکی پس از دیگری روی زمین افتادند.
مأمور اصلی خواست فرار کند.
اما سایهای از باد پشت سرش ظاهر شد.
آتراد آرام دستش را بالا آورد.
باد مثل تیغهای عظیم از کنار او عبور کرد.
وووووش!
مأمور روی زمین افتاد.
سکوت.
تمام مأموران...
دیگر حرکت نمیکردند.
روستا در وحشت فرو رفته بود.
پدر آتراد فقط به پسرش نگاه میکرد.
آتراد برگشت.
برای یک لحظه چشمانش به پدرش افتاد.
هفت نور در چشمانش آرامتر شدند.
صدای یکی از خدایان در ذهنش شنیده شد:
«او را فراموش نکن.»
آتراد پلک زد.
برای اولین بار...
کنترل دوباره به خودش برگشت.
روی زانو افتاد.
نفسش سنگین شد.
به دستان خودش نگاه کرد.
— من...
صدای قلبش را شنید.
تپ.
اما این بار...
درون آن فقط یک نیرو نبود.
هفت قدرت در وجودش بیدار شده بودند.
آسمان بالای روستا غرید.
و در میان باران...
آتراد فهمید که زندگی دومش دیگر مثل قبل نخواهد بود.
چون او دیگر فقط یک پسر کشاورز نبود.
هفت خدا او را انتخاب کرده بودند.
و هیچکس نمیدانست...
این انتخاب قرار است جهان را به کجا ببرد.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.