در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
درد فروکش کرده بود، اما فشار سیستم در ذهن ری همچنان سنگینی میکرد.
[مدت باقیمانده تا پایان اثر مهارت: ۰۰:۰۱:۱۵]
ری با چشمانی که هنوز از فشارِ غریزه قرمز بود، به دختر نگاه کرد. دختر با نفسنفس زدن سعی میکرد از گوشهی تاریک ایستگاه دور شود. رِی میدانست اگر مهارتش از کار بیفتد، شاید دیگر نتواند جلوی خودش را بگیرد.
صدای قدمهایی سنگین و برخورد فلز با زمین، از انتهای سالن ایستگاه به گوش رسید. مردی سیاهپوش با حرکاتی تند از میان سایهها بیرون آمد. چاقویی در دست داشت که زیر نور کمجان ایستگاه برق میزد.
«باید تمومش کنی.» صدای مرد بم و بیاحساس بود.
رِی فرصت نکرد چیزی بپرسد. مرد مستقیم به سمت دختر حمله کرد. رِی خودش را میان آن دو انداخت و بهموقع دختر را عقب کشید. مهاجم چاقویش را به سوی او چرخاند. رِی با دشواری جاخالی داد، اما تیغه از کنار شانهاش گذشت و پوستش را شکافت.
«آه…»
رِی عقب رفت و دستش را روی زخم فشرد. خون گرم از میان انگشتانش بیرون زد. بوی آن در هوا پیچید و عطشِ مهارشده را دوباره بیدار کرد.
[هشدار: جراحت فیزیکی شناسایی شد.]
[سلامت: ۸۸/۱۰۰]
[غریزهی تغذیه در حال افزایش است.]
مرد دوباره حمله کرد. رِی این بار بهسختی از ضربه کنار رفت؛ تیغه فقط لباسش را پاره کرد. او عقبعقب رفت و مراقب بود دختر پشت سرش بماند. مهاجم چیزی دربارهی ری نمیدانست؛ برای او، رِی فقط کسی بود که سر راهش قرار گرفته بود.
از ورودی ایستگاه صدای فریاد مأموران آمد.
«پلیس! چاقو رو بنداز!»
مرد لحظهای مکث کرد. بعد، بهجای آنکه به رِی نزدیک شود، سعی کرد از راهروی کناری فرار کند. یکی از مأموران مسیرش را بست و چند ثانیه بعد، پلیسها او را روی زمین خواباندند و دستبند زدند. چاقو از دستش افتاد و روی کف ایستگاه سر خورد.
همهچیز خیلی زود تمام شد. آن مرد قاتلی بود که می خواست دختر را بکشد و حالا به دست پلیس افتاده بود.
رِی فرصت نداد مأموران سراغش بیایند. دست دختر را گرفت و او را به سوی خروجی کشید.
«بیا. باید بریم.»
دختر چیزی نگفت. هنوز میلرزید و به مردی که پلیسها دستگیرش کرده بودند نگاه میکرد. ترس و تردید آن دختر که در ابتدا داشت حالا به خاطر نجات جونش تبدیل به قدردانی شده بود.
آنها از ایستگاه بیرون رفتند و در خیابانهای خلوت، هرچه از محل دورتر شدند. رِی دستش را روی زخم شانهاش نگه داشته بود. بریدگی عمیق نبود، اما بوی خون خودش عطش را بیشتر میکرد. دختر چند قدم عقبتر از او میآمد؛ بیآنکه بداند به کجا میروند.
وقتی به خانه رسیدند، شب از نیمه گذشته بود. رِی در را باز کرد و دختر را به داخل راه داد. بعد در را بست و قفل کرد.
«اینجا فعلاً امنی.» صدایش خسته و گرفته بود.
دختر جوابی نداد. نزدیک دیوار ایستاد و نگاهش را از رِی برنداشت. هنوز هم کمی از ری می ترسید اما به خاطر نجات جونش چیزی نگفت.
او به آشپزخانه رفت و سعی کرد زخم شانهاش را با آب تمیز کند و برای دختر حوله ببرد. هر حرکت درد داشت. با این حال، دردِ زخم در برابر عطشی که از ایستگاه تا خانه همراهش آمده بود عددی نبود.
پنل سیستم مقابل چشمانش ظاهر شد.
[هشدار: عطش خونآشامی افزایش یافته است.]
[وضعیت: کنترل غریزه ناپایدار]
رِی پنل را کنار زد. نمیخواست آن پیامهای رو اعصاب را ببیند.
از اتاق کناری صدای بازشدن در آمد.
«رِی؟»
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.