ناول امپراطور جادو چپتر 5 با ترجمه فارسی - ناوله

بازگشت

ناول امپراطور جادو - قسمت 5

در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower

ژوئو فان با شنیدن منظورش، لبخند معنی‌داری زد. دوشیزه جوان حتماً فکر می‌کرد او دیوانه شده است، اما با این حال هنوز نمی‌خواست بگذارد بمیرد. همان‌طور که با او حرف می‌زد، دنبال فرصتی بود تا او را پشت سر نگهبان‌ها پنهان کند. لو یون‌چانگ با صدای بلند بر سر نگهبان‌ها فریاد زد: «منتظر چی هستید؟ ببریدش از اینجا، قبل از اینکه بیشتر از این آبرومون رو ببره!» هنوز هیچ‌کدام از نگهبان‌ ها حرکتی نکرده بودند که ناگهان تیغه‌ ای خون‌آلود روی گردن ژوئو فان قرار گرفت. «صبر کنید!» خدمتکار سان پوزخندی زد. نگاهش چنان تیز بود که گویی از چشمان لو یون‌چانگ عبور می‌کرد؛ او نقشه‌اش را فهمیده بود. «هه‌هه‌هه، دوشیزه جوان مثل همیشه مهربونه. حتی می‌خواد جون یه خدمتکار روان‌پریده رو هم نجات بده.» لو یون‌چانگ با خشم فریاد زد: «خدمتکار سان، حتی به یه آدم دیوانه هم رحم نمی‌کنی؟» «هاهاها، درست مثل خودت! اگر نمی‌خوای یه بی‌گناه کشته بشه، کف اژدهای بازگشت‌کننده رو بیرون بیار. برای ما فرقی نمی‌کنه؛ اگر لازم باشه، خون یه نفر دیگه هم تیغه‌هامون رو خیس می‌کنه.» با گفتن این حرف، راهزن لبه‌ی تیغه را روی صورت ژوئو فان کشید و لبخندی خون‌خوارانه زد. لو یون‌چانگ لب‌هایش را به هم فشرد. تردید آشکاری در چشمانش دیده می‌شد، اما در نهایت تصمیم گرفت چشم‌هایش را ببندد. ژوئو فان همه‌چیز را فهمید. اگرچه دوشیزه جوان قصد نداشت با تحویل دادن آن هنر رزمی او را نجات دهد، اما همین تردید برایش کافی بود تا به‌عنوان خدمتکار او، عمیقاً قدردانش باشد. با این حال، در نهایت نجات خودش فقط به خود او بستگی داشت. ژوئو فان نگاهی به راهزنی که پشت سرش ایستاده بود انداخت و مردی چاق را دید که تقریباً هم‌قد خودش بود و در مرحله‌ی هفتم بنیان‌گذاری قرار داشت. [باید از پسش بربیام!] ژوئو فان مشت‌هایش را محکم کرد و یوان‌چی را در دست چپش جمع کرد. برق بی‌رحمی در چشمانش درخشید. «هوم! از آنجا که این‌قدر سرسختی، ژوئو فان اولین کسی خواهد بود که به خاطر تو می‌میره.» دست خدمتکار سان پایین افتاد. چشمان پر از درد لو یون‌چانگ را زیر نظر گرفت و گفت: «چاقالو، بکش‌اش.» مرد چاق پوزخندی زد و تیغه‌اش را تا بالای سرش بلند کرد. در همان لحظه، صدای ضربه‌ای محکم در فضا پیچید و بلافاصله صدای شکستن استخوان، همراه با ناله‌های مرد چاق، بلند شد. شمشیر مدت‌ها بود که از دستش رها شده بود. ژوئو فان آن را برداشت و سر مرد را از تنش جدا کرد. خون به اطراف پاشید و سر بزرگی در هوا به پرواز درآمد. ژوئو فان تنها در مرحله‌ی پنجم بنیان‌گذاری بود، اما یوان‌چی او چیزی بود که تنها یک متخصص مرحله‌ی تراکم چی می‌توانست داشته باشد. مرد چاق در لحظه‌ای که اصلاً انتظار چنین حمله‌ای را نداشت، با ضربه‌ی آرنج ژوئو فان به سینه‌اش غافلگیر شد و قفسه‌ی سینه‌اش در هم شکست. ژوئو فان بلافاصله با یک حرکت روان و بی‌وقفه، شمشیر را چرخاند. هیچ‌کس حتی فرصت واکنش پیدا نکرد؛ سر مرد چاق از روی شانه‌هایش جدا شد و به هوا پرتاب شد. پِلاپ! سر خون‌آلود روی زمین غلت زد و درست جلوی پای خدمتکار سان متوقف شد. او با حماقت به چهره‌ی آشنای مقابلش خیره ماند و نمی‌توانست نتیجه‌ای را که می‌دید باور کند. او ژوئو فان را از همان کودکی در خاندان لو دیده بود و به‌خوبی می‌دانست چه جور آدمی است. مردی صادق تا حد حماقت؛ برده‌ای که همیشه آماده بود دیگران تحقیرش کنند و از او سوءاستفاده کنند. اما حالا همین گوسفند دندان‌هایش را مثل یک ببر به رخ کشیده بود و یک متخصص مرحله‌ی هفتم بنیان‌گذاری را با یک ضربه کشته بود. خشونت و بی‌رحمی این حرکت آن‌قدر زیاد بود که حتی راهزن‌ها را هم به لرزه انداخت. نگهبان‌های طرف خاندان لو حتی بیشتر از همه شوکه شده بودند. آیا این همان مردی بود که همیشه با او شوخی می‌کردند؟ همان ژوئو فانِ ساده و صادق؟ صرف‌نظر از کشتن آن مرد، سرعت و بی‌رحمی حرکتش چیزی بود که حتی فرمانده نگهبان‌ها هم نمی‌توانست با آن برابری کند. تک‌تکشان مات و مبهوت ایستاده بودند و با ناباوری به خونی نگاه می‌کردند که از تیغه‌ی ژوئو فان می‌چکید؛ آن‌قدر شوکه شده بودند که حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده بودند. اگر ژوئو فان همین حالا از این فرصت استفاده نمی‌کرد و فرار نمی‌کرد، دیگر هیچ فرصت دومی به دست نمی‌آورد. چشمان ژوئو فان باریک شد. از برتری‌ای که به دست آورده بود نهایت استفاده را کرد و شمشیر خون‌آلود را به سمت خدمتکار سان پرتاب کرد، در حالی که خودش به طرف دوشیزه جوان و ارباب جوان می‌دوید. تا زمانی که شمشیر به مقصد رسید، او دیگر درست مقابل لو یون‌چانگ ایستاده بود. با یک دست لو یون‌های را گرفت و با دست دیگر دست دوشیزه جوان را قاپید و با تمام سرعت به عمق جنگل دوید. لو یون‌چانگ هنوز در شوک بود و بدون هیچ مقاومتی اجازه داد ژوئو فان او را با خودش بکشد. خدمتکار سان دید که هدفش بار دیگر در حال فرار است و هراسان فریاد زد: «دنبالشون برید!» اما فرمانده و نگهبان‌هایش جلوی راه ایستاده بودند و مانع تعقیبشان شدند. خدمتکار سان با خشونت گفت: «هوم! فکر می‌کنید می‌تونید جلوی ما رو بگیرید؟» فرمانده لبخندی زد و سرش را تکان داد. «نه. اما می‌تونیم بهشون زمان بدیم تا فرار کنن.» «هه‌هه‌هه، وقتی خودتون قراره بمیرید، هنوز فکر می‌کنید اون‌ها می‌تونن فرار کنن؟» فرمانده برای آخرین بار نگاهی به سمتی که آن‌ها فرار کرده بودند انداخت و سر تکان داد. «اگر قبل از این بود، شاید نمی‌تونستن. اما حالا اون پسر رو دارن.» نگهبان‌ها هم سر تکان دادند. اعتمادشان به ژوئو فان کم‌کم در دلشان شکل می‌گرفت. شاید نمی‌دانستند چرا ژوئو فان ناگهان این‌قدر جسور شده بود، اما حالا که او در کنار دوشیزه جوان و ارباب جوان بود، شانس زنده ماندنشان بیشتر شده بود. خدمتکار سان دندان‌هایش را از شدت خشم به هم فشرد و با نگاهی تیره از میان آن‌ها به دوردست خیره شد. «اون عوضی جرئت کرده تو کار من دخالت کنه. وقتی گیرش بیارم، پوستش رو از تنش می‌کنم. کاری می‌کنم آرزوی مرگ کنه!»

آیا میدانستید با خرید اشتراک میتونید تمام تبلیغ های سایت و انتظار رفتن به چپتر بعدی رو از بین ببرید؟

🚀 اپ ناوله منتشر شد!

سریع‌تر و راحت‌تر به سایت دسترسی داشته باش 💙

⚡ سرعت بالا 📶 دسترسی راحت‌تر 🔔 سرور های سریع تر
دانلود اپلیکیشن

💠 عضویت در تیم ناوله

برای اینکه ترجمه‌ها سریع‌تر منتشر بشن و فاصله بین چپترها کمتر بشه، واقعاً به کمک آدم‌های علاقه‌مند نیاز داریم.

با عضویت توی ناوله می‌تونی مستقیم روی سرعت ترجمه‌ها، نظم انتشار و رشد سایت تأثیر بذاری. فرقی نمی‌کنه کلینر باشی، مترجم یا تایپیست — کارت دیده می‌شه و ارزشش مشخصه 💙

🧼 کلینر 🌐 مترجم ⌨️ تایپیست

همکاری توی ناوله فقط به علاقه ختم نمی‌شه. زحمت هر کسی دیده می‌شه و تسویه‌ها منظم و بر اساس فعالیت انجام می‌شن، طوری که هم تیم جلو بره هم حق کسی ضایع نشه 💙

اگه به ناول علاقه داری و دوست داری بخشی از یه تیم فعال باشی، خوشحال می‌شیم کنارت باشیم 🌊

فرم عضویت در تیم
موقع خوندن این قسمت چه حسی داشتید؟
0
خوب بود
0
دوست داشتم
0
جر خوردم
0
پشمام ریخت
0
ناراحتم
0
عصبانیم

کامنت‌های این بخش فقط مربوط به همین قسمت هستش لطفا درباره این قسمت فقط صحبت کنید و فقط کسانی که اشتراک دارن میتونن کامنت بزارن این محدودیت بخاطر افزایش سرعت تایید کامنت ها قرار گرفته
  1. ارسال هرگونه لینک مجاز نیست.
  2. توهین یا بی‌احترامی به سایر کاربران مجاز نیست.
  3. زبان فارسی را پاس بدارید کامنت فینگلیس مجاز نیست
  4. استفاده از الفاظ توهین‌آمیز و طرح مباحث سیاسی مجاز نیست.
  5. بحث یا اظهار نظر خارج از موضوع همین قسمت از مانهوا مجاز نیست.
  6. طرح سوالاتی مانند «قسمت بعدی چه زمانی منتشر می‌شود» یا «چرا قسمت بعدی منتشر نشده است» مجاز نیست.
آواتار شما

هنوز نظری ثبت نشده.