در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
صبح، آسمان قلمرو اسپندارمز خاکستری بود.
ابرهای سنگین روی مزارع کشیده شده بودند، اما حتی یک قطره باران نمیبارید.
زمین خشک بود.
دانههایی که ماهها برایشان زحمت کشیده بودند، یکییکی از بین میرفتند.
آتراد، با دستانی خاکآلود، کنار پدرش مشغول کندن زمین بود.
پدرش آهی کشید و گفت:
— امسال هم چیزی برای برداشت نمیمونه...
آتراد چیزی نگفت.
فقط به زمین خیره شد.
در همین لحظه صدای سم اسبها از دور بلند شد.
چند سوار از جاده خاکی روستا وارد شدند.
لباسهای رسمی بر تن داشتند و روی سینههایشان نشان حکومت پایتخت دیده میشد.
مردی که جلوتر از همه بود، از اسب پایین آمد.
نگاهش را روی زمینهای خشک انداخت و سپس به کشاورزان نگاه کرد.
— مأموران مالیات از پایتخت هستیم.
همه ساکت شدند.
مرد طوماری را باز کرد.
— مالیات امسال را تحویل بدهید.
پدر آتراد جلو رفت.
— قربان... امسال باران نیامده.
مأمور بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت:
— مالیات باید پرداخت شود.
— اما محصولی نداشتیم.
— مشکل من نیست.
پدر آتراد با صدایی لرزان اما محکم گفت:
— اگر چیزی برای فروش نداشته باشیم، از کجا مالیات بدهیم؟
مأمور سرش را بالا آورد.
— مراقب حرف زدنت باش، کشاورز.
پدر آتراد عقب نکشید.
— ما تمام سال کار کردیم. زمین خشک شد. بچههای ما گرسنه ماندند. حتی چیزی برای ذخیره زمستان نداریم. چطور از ما مالیات میخواهید؟
مأمور قدمی جلو آمد.
— قانون پایتخت است.
— قانون باید برای مردمی باشد که هنوز چیزی برای زنده ماندن دارند!
سکوت سنگینی روستا را گرفت.
مأمور چند لحظه به او خیره شد.
بعد...
سیلی.
صدای ضربه در تمام روستا پیچید.
پدر آتراد چند قدم به عقب رفت.
آتراد خشک شد.
چشمانش روی صورت پدرش ماند.
مردم سرشان را پایین انداختند.
هیچکس جرئت نکرد چیزی بگوید.
مأمور گفت:
— دفعه بعد که خواستی با مأمور حکومت بحث کنی، یادت باشد با چه کسی حرف میزنی.
آتراد آرام جلو رفت.
پدرش دستش را گرفت.
— آتراد... نه.
اما آتراد دست پدرش را کنار زد.
جلوی او ایستاد.
مأمور ابرو بالا انداخت.
— تو دیگر کی هستی؟
آتراد با صدایی آرام گفت:
— پسرش.
— پس برو کنار.
آتراد تکان نخورد.
مأمور یک قدم جلو آمد.
— گفتم برو کنار.
آتراد به چشمهایش نگاه کرد.
— به پدرم دست نزن.
چند سرباز خندیدند.
یکی از آنها زیر لب گفت:
— این بچه عقلش را از دست داده.
مأمور دستش را به سمت قبضه شمشیر برد.
صدای فلز در سکوت روستا پیچید.
شمشیر از غلاف بیرون آمد.
پدر آتراد با ترس گفت:
— آتراد... عقب برو!
اما آتراد هنوز همانجا ایستاده بود.
باد آرامی از میان مزارع خشک عبور کرد.
لباسش را تکان داد.
مأمور شمشیر را بالا آورد.
— آخرین فرصت، پسرک.
آتراد مشتهایش را بست.
برای اولین بار از زمانی که در این دنیا بیدار شده بود...
چیزی درون وجودش بیدار شد.
نه قدرت.
نه جادو.
فقط یک احساس قدیمی.
خشم.
و درست در همان لحظه...
از زیر پای آتراد صدای بسیار ضعیفی آمد.
صدایی شبیه زمزمهی خاک.
«فرزند زمین...»
آتراد برای یک لحظه چشمهایش را گرد کرد.
صدای دیگری شنید.
آرامتر...
دورتر...
اما واضح.
«هنوز وقتش نرسیده.»
آتراد به زمین نگاه کرد.
چیزی ندید.
وقتی دوباره سرش را بالا آورد...
شمشیر مأمور درست مقابل صورتش بود.
و این بار...
آتراد عقب نرفت.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.