در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
صدای ضربان قلبِ دختر، مثل طبلهای جنگی در گوش رِی میکوبید. با فعال شدن مهارت «تشخیص نبض»، انگار تمام صداهای محیط خاموش شده بود و فقط ریتمِ لرزانِ زندگیِ آن دختر باقی مانده بود.
پنلِ آبیرنگ با نوشتههای قرمزِ هشداردهنده، مقابل چشمان رِی شناور بود:
[هشدار: سلامت هدف بهسرعت رو به کاهش است.]
[نیازِ نژادی: خونآشام برای بقا نیاز به تغذیه دارد.]
[پیشنهاد سیستم: پایان دادن به دردِ هدف.]
رِی ناخودآگاه قدمی به عقب گذاشت. نگاهش روی گردن ظریف دختر قفل شده بود. برای لحظهای، دنیا تغییر کرد؛ رگهای آبی زیر پوستِ رنگپریدهی دختر، برجستهتر از همیشه به نظر میرسیدند. غریزهای ناشناخته، حسی که متعلق به خودش نبود، در اعماق وجودش شعلهور شد. دهانش خشک شد و دندانهای نیشش، کوچک و تیز، شروع به سوزش کردند.
او زمزمه کرد: «نه… این احمقانهست.»
دختر که بیحال به دیوار تکیه داده بود، لرزان چشمانش را باز کرد. نگاهش تار بود، اما وقتی رِی را دید، انگار سایهای از ترس در چشمانش نشست.
رِی به خودش آمد. موهای سیاه بلندش روی صورتش ریخته بود و چشمهای قرمزش در نورِ کمِ ایستگاه مترو، مثل دو تکه یاقوتِ خونی میدرخشیدند. او متوجه شد که این چشمها برای بقیه، چقدر ترسناک به نظر میرسند.
[ماموریت نخست در حال انقضا است.]
[زمان باقیمانده: ۰۲:۰۵]
[هشدار: خودداری از تغذیه ممکن است باعث ضعفِ دائمیِ لول ۱ شود.]
رِی دستانش را مشت کرد. «من...من قرار نیست کسی رو بکشم. این مأموریت… این بازی… باید راه دیگهای داشته باشه.»
او به سمت دختر رفت، اما نه برای شکار. کیفش را باز کرد و بطری آبی که از خانه آورده بود را بیرون کشید. پارچهی لباسش را پاره کرد تا زخم روی بازوی دختر را ببندد.
وقتی دستش به پوست سرد دختر خورد، پنلِ سیستم با خشم خاصی تکان خورد.
[خطا: اقدام خلافِ ماهیتِ نژادی.]
[آیا میخواهید از مهارت «سرکوب غریزه» استفاده کنید؟]
[هزینه: ۱۰ امتیاز سلامت از خود کاربر.]
ری لحظهای درنگ کرد. ۱۰ امتیازِ سلامت؟ او فقط ۱۰۰ امتیاز داشت. اگر این کار را میکرد، ۱۰٪ از عمرش را فدای کسی میکرد که حتی نمیشناخت.
صدای نالهی دختر دوباره بلند شد: «خیلی… خیلی سرده…»
رِی به چشمهای قرمزش در بازتابِ شیشهی مترو نگاه کرد. او هنوز آمانو رِی بود؛ دختری که همیشه فکر میکرد زندگیاش بیارزش است، اما حالا میدید که چقدر به راحتی میتواند تصمیم بگیرد کسی را نابود کند یا نجات دهد.
او دندانهایش را روی هم فشرد و دکمهی «تأیید» را در فضای خالیِ مقابلش لمس کرد.
[مهارت «سرکوب غریزه» فعال شد.]
دردی ناگهانی و سوزان مثل تیغ از مغزش عبور کرد. رِی فریاد خفهای کشید و روی زانو افتاد. حس کرد انگار قلبش از حرکت ایستاد و دوباره با ضربهای سنگین شروع به تپیدن کرد.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.