در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
ژوئو فان با وحشت دستش را روی سینهاش گذاشت.
درد آنقدر شدید بود که زانوهایش خم شد و روی زمین افتاد. با صدایی بریدهبریده زیر لب گفت:
«چه خبره؟ نکنه در روند تزکیهام انحرافی به وجود اومده؟»
وحشت به جانش افتاد.
اگر درست در لحظهای که داشت پایهی تزکیهاش را میساخت دچار انحراف میشد، نتیجه فقط از دست رفتن تمام پیشرفتهایش نبود.
او برای همیشه توانایی تزکیه کردن را از دست میداد و به یک انسان معمولی تبدیل میشد.
اما درد همانطور ناگهانی که آمده بود، ناپدید شد.
ژوئو فان از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید.
اصلاً نمیتوانست بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
اما همین که قدم بعدی را برداشت، همان درد قلبی دوباره به سراغش آمد!
«نه... این انحراف در تزکیه نیست... بلکه... شیطان قلبی!»
با فهمیدن این موضوع، فوراً شروع کرد به جستوجوی منشأ شیطان قلبی.
اگر یک تزکیهکننده شیطان قلبی خود را نادیده میگرفت، دیر یا زود دچار انحراف میشد و به یک شیطان تبدیل میگردید.
ژوئو فان خیلی زود منشأ آن را پیدا کرد.
اما چیزی که فهمید اصلاً خوشحالش نکرد.
پیش از اینکه بدنش تسخیر شود، ژوئو فان خدمتکاری وفادار و متعهد بود.
بانوی جوان خاندان لو با او بسیار مهربان بود و به همین دلیل، ژوئو فان تصمیم گرفته بود تا پایان عمر به خاندان لو وفادار بماند.
کینهای که در آخرین لحظات زندگیاش در دل داشت، از یک چیز سرچشمه میگرفت:
پشیمانی از اینکه نتوانسته بود از خاندان لو محافظت کند.
در همان لحظه بود که نفرت امپراتور شیطانی با کینهی ژوئو فان در هم آمیخت.
همین ترکیب باعث شد روح امپراتور شیطانی بدن او را تسخیر کرده و دوباره به آن زندگی ببخشد.
اما کینهی ژوئو فان به نوعی با امپراتور شیطانی قراردادی بسته بود و حالا به زنجیری تبدیل شده بود که او را به این خاندان گره میزد.
به زبان ساده، امپراتور شیطانی حالا زنده بود تا به جای ژوئو فان از خاندان لو محافظت کند.
و اگر این کار را نمیکرد، شیطان قلبی دست از سرش برنمیداشت.
«لعنتی! این بچه واقعاً بدترین آرزو رو ممکن رو کرده!»
ژوئو فان دلش میخواست گریه کند، اما حتی اشکی هم برای گریه کردن نداشت.
«میخواد من خدمتکار باشم؟!»
چطور ممکن بود امپراتور باشکوه و قدرتمند شیطانی، ژوئو ییفان، هشتمین امپراتور قلمرو مقدس، به یک خاندان گمنام و بیاهمیت وابسته شود؟
اما در عین حال، نمیتوانست شیطان قلبی را هم نادیده بگیرد.
درمانده پیشانیاش را مالید و گفت:
«کاش این بچه بهجای محافظت از خاندان، آرزوی انتقام میکرد.»
«اونوقت نهایتاً چند سال طول میکشید تا دشمنش رو بکشم و کار تموم بشه.»
«ولی تو...»
«زندگی منو نابود کردی!»
ناگهان صدایی سالخورده در جنگل پیچید:
«کی اونجاست؟ خودت رو نشون بده!»
ژوئو فان بلافاصله حضور نیت قتل شدیدی را احساس کرد که مستقیماً به سمت موقعیت او نشانه رفته بود.
سرش را تکان داد و آهی کشید.
سپس از مخفیگاهش بیرون آمد.
حالا که لو رفته بود، بهتر بود یکسره برود و تکلیف آن خدمتکار خائن، سان را روشن کند...
وقتی خدمتکار سان چهرهی او را دید، با تمسخر لبخند زد.
«هومف! داشتم فکر میکردم کیه... نگو یه حرامزادهی کوچولوئه.»
سپس بدون اینکه دیگر توجهی به ژوئو فان نشان دهد، رو به لو یونچانگ کرد.
«بانوی جوان، پیشنهاد میکنم برای جلوگیری از کشته شدن افراد بیشتر، هنر رزمی کف اژدهای بازگشتکننده رو تحویل بدید.»
«فکر نمیکنم شما هم بخواید افراد بیشتری بیدلیل کشته بشن.»
«مزخرف نگو، پیرمرد سان، خائن!»
کاپیتان محافظان خاندان لو یک قدم جلو آمد.
«تا وقتی ما اینجاییم، حتی یک تار مو از سر بانوی جوان و ارباب جوان کم نمیشه.»
لو یونچانگ با نگاهی مصمم به سان خیره شد.
صورت زیبایش سرشار از اراده بود.
«خدمتکار سان، کف اژدهای بازگشتکننده یک هنر رزمی درجهروح است که نسلبهنسل در خاندان لو منتقل شده.»
«ما هرگز آن را تحویل نمیدهیم.»
ژوئو فان در دلش پوزخند زد.
حالا فهمیده بود چرا راهزنهای کوهستان به خاندان لو حمله کرده بودند.
همهی این خونریزیها...
فقط برای به دست آوردن یک هنر رزمی درجهروح بود.
در قارهی امپراتور رزمی، تمام روشهای تزکیه و هنرهای رزمی به پنج درجه تقسیم میشدند:
فانی، روح، اسرارآمیز، زمینی و آسمانی.
هرکدام از این درجات نیز به سه سطح پایین، متوسط و بالا تقسیم میشدند.
اما در قلمرو مقدس، هنرهای رزمی درجهروح همهجا پیدا میشدند و در چشم امپراتور شیطانیای مثل ژوئو فان، چیزی جز آشغال نبودند.
او هزاران نمونه از چنین هنرهایی در اختیار داشت.
واقعاً ارزش نداشت کسی برای چنین چیز بیارزشی جانش را از دست بدهد.
ژوئو فان آهی کشید و با لحنی بیحوصله گفت:
«بانوی جوان، فقط یه هنر رزمی درجهروحه. بدیدش بهش. من یکی دیگه بهتون میدم.»
تمام چشمها از تعجب لرزیدند و بعد همگی طوری به ژوئو فان نگاه کردند که انگار عقلش را از دست داده است.
خدمتکار سان با تمسخر سرش را عقب برد و بلند خندید.
«ژوئو فان، چه لحن پرادعایی داری!»
«میگی میتونی همینجوری یه هنر رزمی درجهروح از ناکجاآباد بیرون بیاری؟»
«یه خدمتکار پانزدهسالهی خاندان لو چطور میتونه چنین چیزی داشته باشه؟»
«هاهاهاها!»
راهزنها هم همراه او شروع به خندیدن کردند و حتی ذرهای تلاش نکردند مسخره کردن ژوئو فان را پنهان کنند.
محافظان خاندان لو با تردید به او نگاه کردند.
حتی دوستان قدیمیاش که او را از قبل میشناختند نیز با نگاههای عجیبی او را برانداز کردند.
[این بچه معمولاً خیلی ساده و صادقه. چرا یهدفعه داره این حرفهای بیمعنی رو میزنه؟]
[نکنه راهزنها اونقدر ترسوندهنش که عقلش رو از دست داده؟]
[آره، حتماً همینه!]
با این فکر، نگاه تمام محافظان به ژوئو فان به نگاهی آمیخته با دلسوزی تبدیل شد.
ژوئو فان منظورشان را فهمید و فقط شانهای بالا انداخت.
مجموعه هنرهای رزمیای که در اختیار او بود، اصلاً محدود به چند هنر درجهروح نمیشد.
حتی هنرهای باستانی فرمانروای شیطانی و سوابق اسرار نه جهنم را هم در اختیار داشت.
اما آنها هرگز حرفش را باور نمیکردند.
لو یونچانگ با عصبانیت فریاد زد:
«ژوئو فان، بس کن! این حرفهای بیهوده رو تموم کن و سریع برو از ارباب جوان مراقبت کن.»
ژوئو فان با شنیدن صدای او برگشت.
لو یونچانگ را دید که چهرهاش از عصبانیت سرخ شده بود.
اما در عمق چشمانش، رگهای از دلسوزی دیده میشد.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
برای اینکه ترجمهها سریعتر منتشر بشن و فاصله بین چپترها کمتر بشه، واقعاً به کمک آدمهای علاقهمند نیاز داریم.
با عضویت توی ناوله میتونی مستقیم روی سرعت ترجمهها، نظم انتشار و رشد سایت تأثیر بذاری. فرقی نمیکنه کلینر باشی، مترجم یا تایپیست — کارت دیده میشه و ارزشش مشخصه 💙
همکاری توی ناوله فقط به علاقه ختم نمیشه. زحمت هر کسی دیده میشه و تسویهها منظم و بر اساس فعالیت انجام میشن، طوری که هم تیم جلو بره هم حق کسی ضایع نشه 💙
اگه به ناول علاقه داری و دوست داری بخشی از یه تیم فعال باشی، خوشحال میشیم کنارت باشیم 🌊
فرم عضویت در تیمهنوز نظری ثبت نشده.