ناول افسانه آتراد : نگهبان تخت جمشید چپتر 3 با ترجمه فارسی - ناوله

بازگشت

ناول افسانه آتراد : نگهبان تخت جمشید - قسمت 3

در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower



صبح زود بود.

مه نازکی روی دشت نشسته بود و نور طلایی خورشید، آرام‌آرام از پشت کوه‌ها بالا می‌آمد.

صدای خروس‌ها از روستا بلند شده بود.

مردم یکی پس از دیگری از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند.

اما در یکی از خانه‌های کوچک گِلی، پسری سیزده‌ساله زودتر از همه بیدار شده بود.

آتراد.

چند روز از بیدار شدنش گذشته بود.

هنوز همه‌چیز برایش عجیب بود.

لباس‌های ساده.

خانه‌ی گِلی.

ابزارهای کشاورزی.

و مهم‌تر از همه...

زندگی‌ای که هیچ شباهتی به زندگی قبلی‌اش نداشت.

پدرش وارد اتاق شد.

مردی لاغر و آفتاب‌سوخته که سال‌ها کار در مزرعه، دست‌هایش را زمخت کرده بود.

— آتراد، بیداری؟

آتراد از جا بلند شد.

— بله پدر.

پدر لحظه‌ای به او نگاه کرد.

— هنوز ضعیفی. لازم نیست امروز کار کنی.

آتراد سرش را تکان داد.

— حالم خوبه.

مادرش از کنار در گفت:

— حداقل صبحانه‌ات رو بخور.

کاسه‌ای کوچک از نان و پنیر جلویش گذاشت.

آتراد چند لحظه به غذا نگاه کرد.

در زندگی قبلی‌اش...

گاهی غذای گران می‌خورد.

گاهی بیرون غذا سفارش می‌داد.

اما حالا همین تکه نان برای خانواده‌شان ارزش زیادی داشت.

آرام لقمه‌ای برداشت.

مادرش لبخند زد.

— بهتر شدی.

آتراد چیزی نگفت.

فقط به پدرش نگاه کرد.

پدر ابزارش را برداشت.

— بریم.

خورشید بالا آمده بود.

زمین خشک بود.

پدر و مادر آتراد از صبح مشغول کار بودند.

آتراد هم کنارشان کار می‌کرد.

دست‌هایش درد گرفته بود.

کمرش می‌سوخت.

اما شکایت نمی‌کرد.

پدر چند بار نگاهش کرد.

— خسته شدی؟

— نه.

— دروغ نگو.

آتراد لبخند کوتاهی زد.

— عادت می‌کنم.

پدرش چیزی نگفت.

اما برای اولین بار لبخند زد.

سه نفر دوباره مشغول کار شدند.

روزها همین‌طور می‌گذشت.

طلوع...

کار...

گرما...

خستگی...

و شب‌هایی که تنها چیزی که باقی می‌ماند، خواب بود.

آتراد کم‌کم فهمید خانواده‌اش فقیر نیستند...

اما ثروتمند هم نیستند.

هرچه درمی‌آوردند، تقریباً تمامش خرج زندگی می‌شد.

تا اینکه یک روز...

صدای سم اسب‌ها از دور شنیده شد.

پدر آتراد ناگهان دست از کار کشید.

مادرش رنگش پرید.

آتراد به جاده نگاه کرد.

چند سوار زره‌پوش به سمت روستا می‌آمدند.

روی لباسشان نشان حکومت دیده می‌شد.

یکی از روستایی‌ها زیر لب گفت:

— مأموران مالیات...

پدر آتراد آه کشید.

آتراد پرسید:

— برای چی اومدن؟

پدر نگاهش کرد.

— مالیات.

— چقدر؟

پدر جواب نداد.

سواران وارد روستا شدند.

مردی که جلوتر از همه بود، از اسب پایین آمد.

صدایش بلند و خشک بود.

— مالیات امسال جمع می‌شود!

چند کشاورز جلو آمدند.

مرد ادامه داد:

— محصول، دام، غلات... هرچه سهم حکومت باشد.

یکی از کشاورزان گفت:

— ارباب، امسال محصول کم شده. باران...

مأمور حرفش را قطع کرد.

— باران بهانه‌ی شماست. دستور حکومت روشن است.

مرد سرش را پایین انداخت.

آتراد از دور همه‌چیز را نگاه می‌کرد.

دستش را مشت کرد.

در زندگی قبلی‌اش...

مشکلات را با پول حل می‌کردند.

اینجا اما...

یک محصول بد می‌توانست یک خانواده را گرسنه کند.

مأمور به سمت پدر آتراد آمد.

— زمینت چقدر محصول داده؟

پدر آرام جواب داد:

— به اندازه‌ی کافی برای زنده ماندن...

مأمور خندید.

— زنده ماندن؟

بعد دستش را به سمت انبار برد.

— سهم حکومت رو بده.

پدر سرش را پایین انداخت.

آتراد جلو رفت.

— پدر...

پدر فوراً دستش را گرفت.

— ساکت باش.

آتراد به چشم‌های پدر نگاه کرد.

ترس را می‌دید.

نه ترس از مرگ...

ترس از گرسنگی خانواده.

مأمور کیسه‌های غلات را برداشت.

بعد سوار اسبش شد.

— ماه آینده دوباره می‌آییم.

کاروان حرکت کرد.

صدای سم اسب‌ها کم‌کم دور شد.

آتراد تا مدت‌ها به جاده خیره ماند.

پدر آه کشید و دوباره به زمین نگاه کرد.

— بریم سر کار.

آتراد پرسید:

— همیشه همین‌طوریه؟

پدر جواب داد:

— زندگی همینه پسرم.

آتراد آرام گفت:

— نه...

پدر برگشت.

آتراد به زمین خشک خیره شده بود.

— زندگی نباید این باشه.

باد از میان گندمزار گذشت.

پدر چیزی نگفت.

اما آتراد برای اولین بار، چیزی را در وجود خودش احساس کرد.

همان حس آشنای زندگی قبلی...

همان چیزی که قبل از مرگ آرزویش کرده بود.

قدرت.

نه برای ثروتمند شدن.

نه برای انتقام.

بلکه برای اینکه دیگر هیچ‌کس نتواند زندگی خانواده‌ای را با یک فرمان از بین ببرد.

آتراد سرش را بالا گرفت.

در دوردست، پرچمی در باد می‌رقصید.

و او هنوز نمی‌دانست...

که سرنوشتش خیلی بزرگ‌تر از یک مزرعه‌ی کوچک خواهد بود.

آیا میدانستید با خرید اشتراک میتونید تمام تبلیغ های سایت و انتظار رفتن به چپتر بعدی رو از بین ببرید؟

🚀 اپ ناوله منتشر شد!

سریع‌تر و راحت‌تر به سایت دسترسی داشته باش 💙

⚡ سرعت بالا 📶 دسترسی راحت‌تر 🔔 سرور های سریع تر
⬇ دانلود اپلیکیشن
موقع خوندن این قسمت چه حسی داشتید؟
0
خوب بود
0
دوست داشتم
0
جر خوردم
0
پشمام ریخت
0
ناراحتم
0
عصبانیم

کامنت‌های این بخش فقط مربوط به همین قسمت هستش لطفا درباره این قسمت فقط صحبت کنید و فقط کسانی که اشتراک دارن میتونن کامنت بزارن این محدودیت بخاطر افزایش سرعت تایید کامنت ها قرار گرفته
  1. ارسال هرگونه لینک مجاز نیست.
  2. توهین یا بی‌احترامی به سایر کاربران مجاز نیست.
  3. زبان فارسی را پاس بدارید کامنت فینگلیس مجاز نیست
  4. استفاده از الفاظ توهین‌آمیز و طرح مباحث سیاسی مجاز نیست.
  5. بحث یا اظهار نظر خارج از موضوع همین قسمت از مانهوا مجاز نیست.
  6. طرح سوالاتی مانند «قسمت بعدی چه زمانی منتشر می‌شود» یا «چرا قسمت بعدی منتشر نشده است» مجاز نیست.
آواتار شما

هنوز نظری ثبت نشده.