در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
خیابانها خلوتتر از چیزی بودند که انتظار داشت. هوا سرد شده بود و باد، برگهای خشک را روی پیادهرو میکشید. پنل بدون صدا همراهش حرکت میکرد و نقشهاش هر چند لحظه یک بار به روز میشد.
وقتی به ایستگاه مترو رسید، نقطهی قرمز روی نقشه آهسته چشمک زد.
رِی وارد خروجی شرقی شد. راهرو تقریباً خالی بود. چند نفر از پلهها بالا میآمدند، اما کسی رفتار غیرعادی نداشت.
بعد صدای ضعیفی از پایین راه پله شنید.
صدای یک ناله دردناک.
رِی ایستاد.
پنل روی نقشه علامت زد:
[هدف در نزدیکی است.]
رِی به پلههای پایین نگاه کرد. صدای ناله دوباره آمد؛ این بار واضح تر.
دختری جوان کنار دیوار نشسته بود و دستش را روی بازویش فشار میداد. آستینش پاره شده بود و لکهی خونی روی آن دیده میشد. اطرافش خالی بود.
رِی چند پله پایین رفت. «حالت خوبه؟»
دختر سرش را بلند کرد. صورتش رنگپریده بود.
در همان لحظه، پنل جلوی چشم رِی قرمز شد.
[هدف شناسایی شد.]
نوع هدف: انسان زخمی
وضعیت: بحرانی
رِی خشکش زد.
[ماموریت نخست: هدف را پیدا کنید.]
[هدف پیدا شد.]
شرط تکمیل: نامشخص
دختر با صدای ضعیفی گفت: «کمکم کن…»
رِی به نوشتهی قرمز پنل نگاه کرد. برای اولین بار از وقتی که این بازی شروع شده بود، حس کرد ممکنه واقعاً کسی بمیرد.
دستش را به طرف دختر دراز کرد.
ناگهان پنل تغییر کرد:
[مهارت جدید در دسترس است: تشخیص نبض]
استفاده کنید؟
رِی لحظهای مکث کرد.
دختر دوباره ناله کرد.
رِی گزینهی [بله] را لمس کرد.
جهانی از صداها ناگهان در گوشش پیچید؛ صدای عبور قطارها، قدمهای دوردست، نفسهای خودش…
و ضربان قلب دختر.
ضعیف و نامنظم.
پنل هشدار داد:
[سلامت هدف: ۲۳٪]
[زمان تقریبی تا بیهوشی: ۰۲:۱۰]
رِی با هراس به دختر نگاه کرد.
این دیگر فقط یک بازی نبود.
این دختر واقعاً داشت از دست میرفت.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.