در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
هیچ صدایی وجود نداشت.
نه صدای موج...
نه صدای باد...
نه حتی صدای نفس کشیدن.
فقط سکوت.
سامان در تاریکی مطلق شناور بود.
نمیدانست بالا کجاست.
پایین کجاست.
نمیدانست چند لحظه گذشته یا چند سال.
بدنش را احساس نمیکرد.
دستش را بالا آورد.
اما دستی وجود نداشت.
یا شاید بود...
فقط دیگر نمیتوانست آن را ببیند.
آخرین چیزی که به یاد میآورد...
آب سرد بود.
تاریکی دریا.
سنگینی بدنش.
و صدای سروش.
«ساااامان!»
ناگهان...
یک نور سفید در دوردست روشن شد.
سامان چشمهایش را بست.
نور نزدیکتر شد.
بعد یکی دیگر.
و یکی دیگر.
تا اینکه...
هفت نور عظیم در برابر او ظاهر شدند.
هر نور همچون ستارهای در میان ابرهای بیانتها میدرخشید.
ابرها زیر پای سامان گسترده بودند.
او آرامآرام روی چیزی شبیه به مه ایستاد.
برای اولین بار...
دوباره بدنش را احساس کرد.
نفس کشید.
دستهایش را نگاه کرد.
— من...
صدایش در آن فضای بیانتها پیچید.
— من کجام؟
هیچ جوابی نیامد.
سامان سرش را بالا گرفت.
— کسی اینجاست؟
سکوت.
او فریاد زد:
— سروش!
هیچ جوابی.
— کسی صدای منو میشنوه؟!
ناگهان...
هفت نور همزمان درخشیدند.
و هفت صدا، از هفت جهت مختلف، در فضا پیچید.
«برخیز... فرزند ما.»
سامان خشکش زد.
— چی...؟
صدای دیگری:
«چشمانت را بگشا.»
سامان با عصبانیت جواب داد:
— چشمام بازه!
صدای آرامی خندید.
«نه... آنچه باید ببینی، هنوز آغاز نشده.»
سامان اطرافش را نگاه کرد.
ابرها کنار رفتند.
برای لحظهای...
دریا را دید.
همان دریای سیاه.
همان طوفان.
همان کشتی.
و خودش...
که در آب فرو میرفت.
سامان عقب رفت.
— نه...
تصویر ناپدید شد.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبی نمیتپید.
آرام زیر لب گفت:
— من...
سکوت کرد.
بعد با صدایی لرزان پرسید:
— من مردم؟
هفت نور خاموش شدند.
و برای چند ثانیه، هیچ صدایی نبود.
سپس یکی از آنها گفت:
«آری.»
سامان سرش را پایین انداخت.
لبخندی تلخ روی لبش نشست.
— پس واقعاً تموم شد...
به دستهایش نگاه کرد.
— بیست سال...
صدایش شکست.
— فقط بیست سال...
لحظهای به یاد زندگیاش افتاد.
خانه.
بوشهر.
دریا.
برادرش.
و آخرین آرزویی که قبل از مرگ داشت.
یک زندگی پولدار... آرام... بدون درد.
سامان چشمانش را بست.
— حداقل دیگه درد نمیکشم.
یکی از نورها پاسخ داد:
«هنوز نه.»
سامان چشم باز کرد.
— چی؟
هفت نور دوباره روشن شدند.
این بار نورشان آنقدر شدید بود که آسمان را پوشاند.
«ما به تو زندگی دوباره خواهیم بخشید.»
سامان مات ماند.
— زندگی... دوباره؟
«آری.»
— چرا؟
سکوت.
بعد صدایی عمیق:
«زیرا هر زندگی... بهایی دارد.»
باد عجیبی در میان ابرها پیچید.
سامان اخم کرد.
— چه بهایی؟
صدای اول:
«جلال.»
صدای دوم:
«پیروزی.»
صدای سوم:
«آرامش.»
صدای چهارم:
«سرنوشت.»
سامان به هفت نور نگاه کرد.
یکی از صداها ادامه داد:
«تو باید جلال و پیروزی به ارمغان بیاوری.»
صدای دیگری:
«و آرامش را به سرزمینهایی که به تو سپرده خواهند شد بازگردانی.»
صدای سوم:
«راه تو طولانی خواهد بود.»
صدای چهارم:
«مأموریتهایت بسیارند.»
سامان اخم کرد.
— صبر کنید...
دستانش را مشت کرد.
— من تازه مردم!
صدایش در آسمان پیچید.
— شما از من چی میخواید؟
هیچ جوابی نیامد.
سامان فریاد زد:
— من قهرمان نیستم!
سکوت.
— من سرباز نیستم!
باز هم سکوت.
— من فقط یه پسر بیستسالهام که میخواست یه زندگی بهتر داشته باشه!
این بار یکی از نورها آرام پاسخ داد:
«و شاید همین، دلیل انتخاب تو باشد.»
سامان سرش را بالا آورد.
— شما کی هستید؟
هفت نور در کنار یکدیگر قرار گرفتند.
و صدای واحدی سراسر آسمان را پر کرد:
«ما خدایان این سرزمین هستیم.»
چشمان سامان بازتر شد.
— خدایان...؟
یکی از آنها گفت:
«اما ما نیز تحت فرمان و نظارت پروردگار بزرگ قرار داریم.»
سامان پرسید:
— چه کسی؟
هفت نور همزمان درخشیدند.
«اهورامزدا.»
نام در سراسر آسمان پیچید.
سامان چند لحظه سکوت کرد.
— اهورامزدا...
یکی از خدایان گفت:
«نور او بر جهان میتابد و بر همهی ما ناظر است.»
سامان هنوز نمیتوانست چیزی را درک کند.
ناگهان یاد دریا افتاد.
چهرهاش تغییر کرد.
— پس بهم بگید...
صدایش آرام شد.
— چرا مردم؟
هفت خدا سکوت کردند.
— چه اتفاقی برای کشتی افتاد؟
سکوت.
— چرا افتادم؟
باز هم سکوت.
سامان فریاد زد:
— سروش کجاست؟!
هیچ جوابی.
— مرواریدها چی شدن؟!
سکوت.
سامان با خشم گفت:
— شما خدایید! پس باید بدونید!
یکی از صداها آرام پاسخ داد:
«زمان دانستن هنوز فرا نرسیده است.»
سامان با ناباوری خندید.
— هنوز زوده؟
«آری.»
— یعنی حتی بعد از مرگ هم جواب سؤالهام رو نمیدید؟
«روزی پاسخ را خواهی یافت.»
سامان سرش را پایین انداخت.
بعد پرسید:
— من کجا میرم؟
صدایی آرام پاسخ داد:
«به زندگی دوم خود.»
ابرهای زیر پای سامان شروع به چرخیدن کردند.
— یعنی چی؟
«تو دوباره متولد خواهی شد.»
— کجا؟
«در سرزمینی باستانی.»
سامان هنوز گیج بود.
— چه زمانی؟
هفت نور به آرامی دور او چرخیدند.
«در روزگاری که امپراتوری بزرگی در حال شکل گرفتن است.»
سامان چیزی نگفت.
یکی از خدایان نزدیکتر شد.
نورش چهرهی سامان را پوشاند.
«اما به یاد داشته باش...»
سامان نگاهش کرد.
«زندگی دوم تو، زندگی آرامی نخواهد بود.»
— چرا؟
«زیرا سرنوشت تو، بسیار بزرگتر از چیزی است که اکنون میدانی.»
سامان خواست جواب بدهد.
اما ناگهان...
درد شدیدی در بدنش پیچید.
— آاااااا!
زانوهایش خم شد.
نورها وارد بدنش شدند.
— چی کار میکنید؟!
یکی از خدایان گفت:
«مراقب خودت باش، آتراد.»
سامان با تعجب سر بلند کرد.
— آتراد؟
«این نام زندگی دوم توست.»
نور تمام جهان را بلعید.
سامان آخرین چیزی را که شنید، صدای هفت خدا بود:
«برخیز...»
و بعد...
هیچ.
صدای گریهی یک نوزاد در اتاقی کوچک پیچید.
اما...
چند لحظه بعد، گریه قطع شد.
پسری سیزدهساله روی تختی ساده دراز کشیده بود.
بدنش نحیف بود.
دستانش پر از زخمهای کوچک کار در مزرعه.
لباسهای سادهی روستایی به تن داشت.
کنار تخت، مردی روستایی با چشمانی پر از نگرانی ایستاده بود.
— پسرم؟
پسر تکان نخورد.
مرد دستش را روی پیشانی او گذاشت.
— آتراد...
چشمان پسر ناگهان باز شد.
نفس عمیقی کشید.
هوا را با تمام وجود وارد ریههایش کرد.
به سقف چوبی خیره ماند.
چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد آرام نشست.
به دستانش نگاه کرد.
کوچک بودند.
زخمی بودند.
ناشناخته بودند.
— این...
صدای خودش را شنید.
صدای یک کودک.
مرد روستایی با خوشحالی گفت:
— خدا رو شکر! بیدار شدی!
آتراد به او نگاه کرد.
مرد را نمیشناخت.
اتاق را نمیشناخت.
این دنیا را نمیشناخت.
اما یک چیز را به یاد داشت.
دریا.
سروش.
مرگ.
و هفت صدا.
دستش را روی قلبش گذاشت.
قلبش میتپید.
آتراد زیر لب گفت:
— من...
چشمانش تنگ شد.
— زندهام؟
مرد لبخند زد.
— البته که زندهای، پسرم.
آتراد از پنجره به بیرون نگاه کرد.
آفتاب بر دشتهای وسیع میتابید.
دورتر، زمینهای کشاورزی تا افق کشیده شده بودند.
هیچ ماشینی نبود.
هیچ ساختمان بلندی نبود.
هیچ صدای شهری نبود.
فقط باد...
گندمزار...
و صدای پرندگان.
آتراد آرام پرسید:
— اینجا کجاست؟
مرد جواب داد:
— خانهات.
آتراد دوباره به بیرون نگاه کرد.
اما هنوز نمیدانست...
که هزاران سال از دنیایی که میشناخت فاصله گرفته است.
و در سرزمینی قدم گذاشته...
که روزی نامش در تاریخ جهان خواهد ماند.
پارسه.
سرزمین کوروش بزرگ.
و زندگی دوم آتراد...
تازه آغاز شده بود.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.