در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
تاریکی فقط چند ثانیه طول کشید.
چراغ اتاق دوباره روشن شد؛ پنل آبیرنگ هنوز مقابل صورت آمانو رِی معلق بود. او با احتیاط اطرافش را نگاه کرد. اتاق همان اتاق بود، پنجره همانطور نیمهباز مانده بود و دفتر سفید روی میز قرار داشت.
اما چیزی تغییر کرده بود.
رِی دستش را بالا آورد. پوستش سردتر از قبل به نظر میرسید. تصویر خودش را در شیشهی پنجره دید: موهای سیاهش نامرتب روی پیشانیاش ریخته بود و چشمهای قرمزش در نور پنل میدرخشیدند.
چشمهای قرمز؟
رِی پلک زد و نزدیک پنجره رفت. رنگ چشمهایش تغییر نکرد.
پنل صدای کوتاهی داد.
[تغییر نقش کامل شد.]
[نژاد فعلی: خونآشام]
[لول: ۱]
[سلامت: ۱۰۰/۱۰۰]
[تجربه: ۰/۱۰۰]
[مهارتها: قفلشده]
[مقام: بدون مقام]
رِی با تردید نوشتهها را خواند. درست مثل صفحهی مشخصات یک بازی بود؛ فقط این بار، صفحه جلوی صورتش شناور بود و اطلاعات خودش را نشان میداد.
او آرام گفت: «پس واقعاً یه جور بازیه؟»
پنل یکبار چشمک زد.
[ماموریت نخست فعال شد.]
هدف: نخستین قربانی را پیدا کنید.
پاداش: ۵۰ تجربه، مهارت تصادفی
زمان باقیمانده: ۰۵:۵۷:۱۲
رِی اخم کرد. «قربانی؟»
زیر هدف اصلی، خطی تازه ظاهر شد:
[راهنمایی: هدف در فاصلهی کمتر از یک کیلومتری قرار دارد.]
رِی به سمت پنجره رفت و به خیابان پایین نگاه کرد. چند رهگذر زیر چراغها حرکت میکردند. هیچکدام زخمی یا گرفتار به نظر نمیرسیدند. هیچ نشانهای از قربانی هم نبود.
«من قرار نیست به کسی آسیب بزنم.»
[برای تکمیل ماموریت، هدف را پیدا کنید.]
«این جواب سؤال من نیست.»
پنل بیاعتنا ماند.
رِی به سمت میز رفت و گوشیاش را برداشت. این بار صفحه روشن شد، اما هیچ آنتنی نداشت. نام مخاطبها نمایش داده میشد، ولی وقتی روی شمارهی مادرش زد، تماس برقرار نشد.
[ارتباط با سامانهی بیرونی در دسترس نیست.]
رِی گوشی را پایین آورد. حس میکرد همهچیز دورو برش عادی است و فقط خودش به شکل مسخرهای از واقعیت جدا شده.
پنل دوباره صدا داد.
[ماموریت فرعی در دسترس است.]
ماموریت فرعی: یک نقطهی امن پیدا کنید.
پاداش: ۱۰ تجربه
رِی لبخند بیحالی زد. «حداقل این یکی آدمکشی نمیخواد.»
پنل چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد نقشهای کوچک باز شد. خیابانهای اطراف خانهی رِی با خطوط آبی مشخص شده بودند. یک نقطهی قرمز در انتهای نقشه چشمک میزد.
[موقعیت احتمالی هدف: ایستگاه مترو ـ خروجی شرقی]
رِی به نقطهی قرمز خیره شد. ایستگاه چند خیابان با خانهاش فاصله داشت.
«این فقط یه علامته. شاید اشتباه باشه.»
[زمان باقیمانده: ۰۵:۴۴:۰۲]
رِی میتوانست پنل را نادیده بگیرد، در خانه بماند و امیدوار باشد که این همه فقط یک توهم عجیب است. اما اگر پنل واقعی بود، چه میشد؟ و اگر نادیدهگرفتن مأموریت پیامدی داشت؟
در گوشهی پنل، علامت کوچکی ظاهر شد:
[جریمهی شکست: نامشخص]
رِی آهسته نفس کشید. کاپشنش را از روی صندلی برداشت و به سمت در رفت.
«فقط میرم نگاه میکنم. هیچ کاری نمیکنم.»
پنل پشت سرش حرکت کرد و مقابل صورتش قرار گرفت.
[ماموریت در حال انجام است.]
رِی برای پیدا کردن هدف از خانه بیرون رفت.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.