ناول افسانه آتراد : نگهبان تخت جمشید چپتر 1 با ترجمه فارسی - ناوله

بازگشت

ناول افسانه آتراد : نگهبان تخت جمشید - قسمت 1

در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower


دریای بوشهر آرام نبود.

موج‌ها همچون دیوارهایی سیاه و عظیم، یکی پس از دیگری به بدنه‌ی قایق ماهیگیری می‌کوبیدند.

باد زوزه می‌کشید.

آسمان زیر ابرهای سنگین دفن شده بود و هر چند ثانیه، برق سفیدی در دوردست می‌درخشید و برای لحظه‌ای چهره‌ی خشمگین دریا را آشکار می‌کرد.

قایق کوچک میان آن عظمت، تقریباً هیچ بود.

اما دو برادر هنوز روی آن بودند.

سامان، پسری بیست‌ساله، کنار تور ماهیگیری ایستاده بود و با هر دو دست طناب را گرفته بود.

موهایش زیر باد به هم ریخته بود.

لباسش کاملاً خیس شده بود.

با این حال لبخند می‌زد.

— سروش... فکر کنم امشب دریا می‌خواد ما رو بخوره.

مرد بیست‌وپنج‌ساله‌ای که روبه‌رویش ایستاده بود، خنده‌ی کوتاهی کرد.

— دریا اول باید بتونه ما رو بگیره.

سامان به موج عظیمی که چند متر آن‌طرف‌تر شکست، نگاه کرد.

— خیلی اعتمادبه‌نفسی.

— من برادر بزرگترتم.

— فقط پنج سال.

سروش خندید.

— همین پنج سال کافیه بفهمم تو کله‌ات پر از حماقته.

سامان لبخند زد.

— ولی هنوز از من پول قرض می‌گیری.

سروش چیزی نگفت.

بعد هر دو زدند زیر خنده.

برای چند لحظه، طوفان دیگر مهم نبود.

نه بدهی‌ها.

نه زندگی سخت.

نه روزهای تکراری.

فقط دو برادر بودند و دریایی بی‌انتها.

سروش ناگهان جدی شد.

— سامان...

— هوم؟

— بهتره برگردیم.

سامان به آسمان نگاه کرد.

رعدی مهیب غرید.

— فقط همین یه تور.

— هوا داره بدتر می‌شه.

— می‌دونم.

— پس چرا ادامه می‌دی؟

سامان لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— چون نمی‌خوام تمام عمرمون همین باشه.

سروش چیزی نگفت.

سامان ادامه داد:

— صبح تا شب کار کنیم... شب‌ها خسته برگردیم... دوباره فردا همین.

نگاهش را به افق دوخت.

— یه بار فقط می‌خوام زندگی راحتی داشته باشم.

سروش لبخند محوی زد.

— تو زیادی رویا می‌بافی.

سامان طناب تور را گرفت.

— شاید.

بعد با صدای بلند گفت:

— بکش!

هر دو شروع کردند.

طناب سنگین بود.

خیلی سنگین.

سروش اخم کرد.

— چی گرفتیم؟

— نمی‌دونم.

— ماهیه؟

— احتمالاً.

اما هرچه تور بالاتر می‌آمد...

هیچ ماهی‌ای دیده نمی‌شد.

در عوض...

نور سفیدی از میان تور می‌درخشید.

سامان متوقف شد.

— صبر کن...

سروش نزدیک شد.

— چی شده؟

سامان تور را کنار زد.

چند شیء سفید و گرد میان رشته‌های تور گیر کرده بود.

سروش یکی را برداشت.

چند لحظه به آن خیره ماند.

— سامان...

— چیه؟

— این مرواریده؟

سامان آن را گرفت.

نور صاعقه روی سطح صافش افتاد.

چشمان سامان بازتر شد.

— لعنتی...

یکی دیگر پیدا شد.

بعد یکی دیگر.

و یکی دیگر.

چندین مروارید بزرگ در میان تور پنهان شده بودند.

سروش با هیجان گفت:

— می‌دونی اینا چقدر می‌ارزن؟

سامان آرام خندید.

برای اولین بار آن شب، چیزی در چشمانش تغییر کرد.

امید.

— شاید بتونیم یه زندگی درست‌وحسابی شروع کنیم.

سروش دستش را جلو آورد.

— پس نصف نصف.

سامان به او نگاه کرد.

— معلومه.

— قول؟

سامان دست برادرش را گرفت.

— قول.

اما چند دقیقه بعد...

وقتی مرواریدها را شمردند، سروش گفت:

— من می‌برمشون پیش یکی که می‌شناسم. قیمت خوبی می‌ده.

سامان سرش را بلند کرد.

— نه.

سروش اخم کرد.

— نه؟

— اول باید با چند نفر دیگه هم قیمت بگیریم.

— من خریدار دارم.

— شاید سرت کلاه بذاره.

— سامان، من بیست‌وپنج سالمه. بچه نیستم.

سامان با خونسردی گفت:

— منم بیست سالمه، ولی احمق نیستم.

سروش جلو آمد.

— یعنی به من اعتماد نداری؟

— بحث اعتماد نیست.

— پس چیه؟

سامان مرواریدها را داخل کیسه گذاشت.

— ارزششون زیاده.

سروش به کیسه نگاه کرد.

— نصفش مال منه.

— می‌دونم.

— پس بده.

سامان سرش را بالا آورد.

— فردا.

— چرا فردا؟

— چون الان وسط طوفانیم.

سروش صدایش را بالا برد.

— من فقط سهم خودمو می‌خوام!

سامان هم برای اولین بار فریاد زد:

— گفتم فردا!

سکوت.

فقط صدای باد.

و موج‌هایی که به بدنه‌ی قایق می‌کوبیدند.

سروش چند ثانیه به برادرش خیره ماند.

— از وقتی اینا رو پیدا کردی، عوض شدی.

سامان جواب نداد.

سروش دستش را جلو آورد.

— کیسه رو بده.

— نه.

— سامان.

— گفتم نه.

باد ناگهان شدت گرفت.

قایق به‌شدت تکان خورد.

هر دو برای حفظ تعادل دست به بدنه گرفتند.

سروش فریاد زد:

— سامان، کیسه رو بده!

— ولم کن!

یک موج عظیم از کنار قایق عبور کرد.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

کیسه از دست سامان جدا شد.

سروش به سمتش پرید.

سامان هم دستش را دراز کرد.

اما...

کف پای سامان لغزید.

چشم‌هایش گرد شد.

— سروش...

و بعد...

سقوط.

بدنش از لبه‌ی قایق جدا شد و درون سیاهی دریا ناپدید شد.

— ساااااامان!

سروش خودش را روی زمین انداخت و دستش را به سمت آب دراز کرد.

اما دیگر چیزی دیده نمی‌شد.

فقط موج.

فقط تاریکی.

فقط باران.

سامان زیر آب بود.

لباس‌هایش سنگین شده بودند.

دست و پا می‌زد.

اما هرچه بیشتر تلاش می‌کرد، بیشتر پایین می‌رفت.

نور ضعیف سطح آب دور و دورتر می‌شد.

نفسش تمام شده بود.

«نه...»

دستش را به سمت بالا دراز کرد.

«من نمی‌خوام بمیرم...»

صدای سروش را از دور شنید.

یا شاید فقط تصورش بود.

چشم‌هایش تار شدند.

و در آن لحظه...

تنها چیزی که در ذهنش باقی ماند، آرزویی ساده بود.

نه قدرت.

نه شهرت.

نه انتقام.

فقط یک زندگی...

پولدار.

آرام.

بدون درد.

«اگه زنده بمونم... دیگه هیچ‌وقت این‌طوری زندگی نمی‌کنم...»

چشم‌های سامان بسته شدند.

دریا او را در آغوش گرفت.

همه‌چیز سیاه شد.

...

...

...

اما مرگ، پایان داستان سامان نبود.

آغاز آن بود.

و هزاران سال بعد...

در سرزمینی که هنوز نامش در افسانه‌ها باقی مانده بود...

کودکی چشم‌هایش را باز کرد.

چشمانی که قرار بود سرنوشت یک امپراتوری را تغییر دهند.

نام او...

آتراد بود.

آیا میدانستید با خرید اشتراک میتونید تمام تبلیغ های سایت و انتظار رفتن به چپتر بعدی رو از بین ببرید؟

🚀 اپ ناوله منتشر شد!

سریع‌تر و راحت‌تر به سایت دسترسی داشته باش 💙

⚡ سرعت بالا 📶 دسترسی راحت‌تر 🔔 سرور های سریع تر
⬇ دانلود اپلیکیشن
موقع خوندن این قسمت چه حسی داشتید؟
0
خوب بود
0
دوست داشتم
0
جر خوردم
0
پشمام ریخت
0
ناراحتم
0
عصبانیم

کامنت‌های این بخش فقط مربوط به همین قسمت هستش لطفا درباره این قسمت فقط صحبت کنید و فقط کسانی که اشتراک دارن میتونن کامنت بزارن این محدودیت بخاطر افزایش سرعت تایید کامنت ها قرار گرفته
  1. ارسال هرگونه لینک مجاز نیست.
  2. توهین یا بی‌احترامی به سایر کاربران مجاز نیست.
  3. زبان فارسی را پاس بدارید کامنت فینگلیس مجاز نیست
  4. استفاده از الفاظ توهین‌آمیز و طرح مباحث سیاسی مجاز نیست.
  5. بحث یا اظهار نظر خارج از موضوع همین قسمت از مانهوا مجاز نیست.
  6. طرح سوالاتی مانند «قسمت بعدی چه زمانی منتشر می‌شود» یا «چرا قسمت بعدی منتشر نشده است» مجاز نیست.
آواتار شما

هنوز نظری ثبت نشده.