در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
فصل اول: نشان نفرین شده
دنیای من، آرکادیا بود؛ قارهای بزرگ که انسانها، الفها، دورفها و شیاطین در آن زندگی میکردند. جادو در بیشتر سرزمینها وجود داشت، اما همه نمیتوانستند از آن استفاده کنند. بعضیها مانا داشتند و جادو میآموختند، بعضیها به شمشیر و کمان تکیه میکردند و بعضیها هم از همان ابتدا بدون هیچ نیروی جادویی به دنیا میآمدند.
در میان کشورها و امپراتوریهای مختلف، اختلاف و رقابت کم نبود، اما برای مردمی که در روستاهای دورافتاده زندگی میکردند، این چیزها اهمیت چندانی نداشت. زندگی آنها ساده بود؛ کار، غذا، خانواده و تلاش برای زنده ماندن.
روستای اِلدار هم یکی از همان روستاها بود.
جایی کوچک در گوشهای دور از پایتختها و شهرهای بزرگ.
و من در همانجا به دنیا آمدم.
تا چند سال اول زندگیام، هیچ چیز غیرعادی در من وجود نداشت.
صبحها با صدای رفتوآمد مردم روستا بیدار میشدم، با بچههای دیگر بازی میکردم و گاهی آنقدر مشغول بازی میشدم که مادرم مجبور میشد چند بار صدایم بزند تا برای غذا برگردم.
پدرم مرد آرامی بود. بیشتر روزها مشغول کار بود و وقتی خسته به خانه برمیگشت، با همان خستگی لبخند میزد و دستی روی سرم میکشید.
مادرم همیشه نگران بود که لباسهایم کثیف نشوند، هرچند تقریباً هیچوقت موفق نمیشد.
آن روزها را دوست داشتم.
فکر میکردم زندگی همیشه همینطور خواهد بود.
یک خانهی کوچک.
یک خانواده.
یک روستا.
و روزهایی که هیچ اتفاق مهمی در آنها نمیافتاد.
اما یک روز همهچیز تغییر کرد.
هنوز کودک بودم.
آن روز مشغول بازی بودم که ناگهان دست چپم شروع به درد گرفتن کرد.
اول فکر کردم ضربه خوردهام.
دستم را گرفتم و سعی کردم چیزی نگویم.
اما درد بیشتر شد.
خیلی بیشتر.
چند ثانیه بعد، دیگر نمیتوانستم ایستاده بمانم.
روی زمین افتادم و فریاد زدم.
مادرم با وحشت خودش را به من رساند.
«آرین! چی شده؟»
نمیتوانستم جواب بدهم.
فقط دستم را گرفته بودم و از شدت درد میلرزیدم.
پدرم مرا بلند کرد و به خانه برد.
وقتی آستینم را بالا زدند، چیزی دیدند که هیچکداممان انتظارش را نداشتیم.
روی کف دستم خطوطی تیره ظاهر شده بود.
خطوطی باریک و پیچیده که از مرکز دستم شروع میشدند و مثل ریشههای یک درخت به سمت انگشتها و ساعدم کشیده میشدند.
در مرکز آنها، دایرهای عجیب شکل گرفته بود.
مادرم رنگش پرید.
پدرم چیزی نگفت.
پزشک روستا را صدا زدند.
مرد سالخوردهای بود که تقریباً تمام مردم اِلدار او را میشناختند.
دستم را چند بار بررسی کرد.
با ذرهبین نگاهش کرد.
مانا را روی دستم آزمایش کرد.
حتی چند کتاب قدیمی پزشکی و جادویی را ورق زد.
اما هرچه بیشتر بررسی کرد، چهرهاش نگرانتر شد.
بالاخره سرش را بلند کرد.
«من... نمیدونم این چیه.»
پدرم پرسید:
«یعنی بیماریه؟»
پزشک سرش را تکان داد.
«شبیه هیچ بیماریای نیست که بشناسم. حتی نمیتونم بگم جادویه.»
بعد به نشان روی دستم نگاه کرد.
«بهتره کسی دیگه هم اینو ببینه.»
همان موقع بود که پدربزرگم، ریون، وارد خانه شد.
نگاهش فقط برای یک لحظه روی دستم افتاد.
اما همان یک لحظه کافی بود.
چهرهاش تغییر کرد.
چیزی نگفت.
جلو آمد، پارچهای برداشت و دستم را پوشاند.
بعد به آرامی گفت:
«فعلاً اینو از بقیه پنهان کنید.»
من چیزی نفهمیدم.
فقط پرسیدم:
«چرا؟»
ریون به من نگاه کرد.
برای اولین بار، در چشمهایش چیزی دیدم که قبلاً ندیده بودم.
ترس.
اما جوابم را نداد.
آن شب، بعد از اینکه غذا خوردم، مرا به اتاقم فرستادند.
فکر میکردم مثل همیشه قرار است بخوابم.
اما صدای صحبت پدر، مادر و ریون از اتاق کناری میآمد.
در را کامل نبسته بودند.
اول توجهی نکردم.
تا اینکه اسم خودم را شنیدم.
«آرین.»
آرام نزدیک در شدم.
ریون گفت:
«یه چیزی هست که باید باهاتون در میون بذارم.»
صدایش آرام بود، اما جدیت عجیبی داشت.
مادرم پرسید:
«چی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ریون گفت:
«اون نشان... معمولی نیست.»
قلبم تندتر زد.
نمیدانستم چرا.
فقط گوش میدادم.
«اگر چیزی که فکر میکنم درست باشه، باید هرچه زودتر از اینجا بریم.»
پدرم با صدای پایین گفت:
«از چی حرف میزنی؟»
ریون جواب داد:
«از یه افسانهی قدیمی.»
بعد کلمهای شنیدم که هیچ معنایی برایم نداشت.
«کودک نشاندار.»
سکوتی طولانی برقرار شد.
بعد ریون گفت:
«اگه اونها بفهمن بچه کجاست...»
صدایش پایینتر رفت و بقیهی حرفش را نشنیدم.
فقط یک چیز را فهمیدم.
از چیزی میترسیدند.
و آن چیز به نحوی به من مربوط بود.
آن شب خوابم نبرد.
صبح روز بعد، خانوادهام روستا را ترک کردند.
هیچکس توضیحی به من نداد.
فقط گفتند برای مدتی باید به جای دیگری برویم.
چند ساعت بعد، به معبدی قدیمی رسیدیم.
معبد در منطقهای دورافتاده قرار داشت؛ آنقدر دور که حتی صدای رفتوآمد مردم شهر هم به آنجا نمیرسید.
پیرزنی در آنجا زندگی میکرد.
اسمش مارا بود.
پدر بزرگم مدت زیادی با او صحبت کرد.
من فقط ایستاده بودم و به آنها نگاه میکردم.
آخر سر، مادرم کنارم زانو زد.
موهایم را کنار زد و پیشانیام را بوسید.
«اینجا امنه.»
پرسیدم:
«شما هم میمونید؟»
مادرم جواب نداد.
همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترساندم.
پدرم دستم را گرفت.
«آرین... باید یه مدتی اینجا بمونی.»
«چقدر؟»
نگاهش را از من دزدید.
«نمیدونم.»
آن روز رفتند.
من تا مدت زیادی جلوی دروازهی معبد ایستادم و به راهی که رفته بودند نگاه کردم.
منتظر بودم برگردند.
برنگشتند.
روزها گذشت.
بعد هفتهها.
کمکم فهمیدم قرار نیست برگردند.
مارا تنها کسی بود که کنارم ماند.
او زن سختگیری بود، اما هیچوقت با من بدرفتاری نکرد.
صبحها برایم غذا درست میکرد.
شبها قبل از خواب، چراغ کوچکی کنار تختم میگذاشت.
گاهی هم دربارهی چیزهایی حرف میزد که آن زمان هیچ اهمیتی برایم نداشت.
از زندگی.
از آدمها.
از اینکه دنیا همیشه آنطور که به نظر میرسد نیست.
برای مدتی، فکر کردم شاید بتوانم همینجا زندگی کنم.
اما وقتی شش ساله شدم، مارا بیمار شد.
بیماریاش روزبهروز بدتر شد.
یک صبح که بیدار شدم، دیگر صدایش نکرد.
کنارش نشستم.
دستش را گرفتم.
سرد بود.
آن روز، برای دومین بار در زندگیام، کسی را از دست دادم که فکر میکردم قرار است همیشه کنارم باشد.
این بار دیگر کسی نبود که بگوید نگران نباش.
معبد برای من تبدیل به خانهای خالی شد.
چند روز همانجا ماندم.
غذا کم بود.
آب هنوز وجود داشت.
اما نمیدانستم باید چه کار کنم.
هر شب به اتاق مارا نگاه میکردم.
گاهی از روی عادت، کاسهی غذا را برایش آماده میکردم.
بعد چند لحظه به خودم میآمدم.
کاسه را روی زمین میگذاشتم.
و میفهمیدم دیگر کسی آن را نمیخورد.
در نهایت مجبور شدم معبد را ترک کنم.
به سمت شهر رفتم.
آن زمان فقط شش سال داشتم.
و نمیدانستم شهری که از دور پر از چراغ و آدم به نظر میرسید، قرار است یکی از سختترین روزهای زندگیام را در خودش پنهان کرده باشد.
روزهای اول فقط دنبال غذا میگشتم.
گاهی جلوی نانوایی میایستادم و به نانهایی که پشت شیشه چیده شده بودند نگاه میکردم.
بوی نان تازه تا بیرون مغازه میآمد.
بوی گرم و شیرینی که معدهام را به درد میآورد.
یک بار آنقدر گرسنه بودم که دستم را جلو بردم تا یکی از نانها را بردارم.
صاحب مغازه دستم را گرفت.
«دزد!»
من فقط ترسیده بودم.
التماس کردم.
«گرسنهام.»
مرد چیزی نگفت.
فقط مرا از مغازه بیرون انداخت.
روی زمین افتادم.
چند نفر از کنارم رد شدند.
هیچکس نایستاد.
آن شب، تکهای نان خشک از میان زبالهها پیدا کردم.
نشستم کنار دیوار و همان را خوردم.
نه به خاطر اینکه خوشمزه بود.
فقط چون دیگر چیزی برای خوردن نداشتم.
شبها جای ثابتی نداشتم.
گاهی زیر سقف مغازهای متروکه میخوابیدم.
گاهی کنار دیوار خانهها.
وقتی باران میبارید، هر جایی که سقف داشت برایم مثل یک قصر بود.
وقتی هوا سرد میشد، خودم را در پارچههای کهنه میپیچیدم و سعی میکردم تا صبح دوام بیاورم.
گاهی از شدت سرما دندانهایم به هم میخورد.
گاهی آنقدر گرسنه بودم که خوابم نمیبرد.
اما سختترین قسمت، غذا نبود.
تنهایی بود.
هر روز کودکانی را میدیدم که با خانوادههایشان در خیابان راه میرفتند.
پدرهایی که برای بچههایشان شیرینی میخریدند.
مادرهایی که دست فرزندشان را میگرفتند.
بچههایی که بهانه میگرفتند و چیزی میخواستند.
یک بار پسری همسن خودم را دیدم که کنار مادرش ایستاده بود.
مادرش چیزی برای خوردن به او داد.
پسر لبخند زد.
من از فاصلهی چند متری نگاهشان میکردم.
نمیدانم چرا، اما آن صحنه بیشتر از گرسنگی اذیتم کرد.
آن روز برای اولین بار از خودم پرسیدم:
«من چرا هیچکس رو ندارم؟»
جوابی پیدا نکردم.
روزها گذشتند.
ماهها.
سالها.
یاد گرفتم کدام مغازهها نگهبان دارند.
کدام فروشندهها زود عصبانی میشوند.
کجا میتوانم بدون دیده شدن بخوابم.
چه زمانی زبالهها بیرون گذاشته میشوند.
یاد گرفتم برای زنده ماندن باید سریع باشم.
گاهی موفق میشدم چیزی بدزدم.
گاهی هم گیر میافتادم.
اما کمکم دیگر حتی برای کتک خوردن هم گریه نمیکردم.
درد برایم چیز تازهای نبود.
چهار سال گذشت.
در این چهار سال، بزرگ شدم.
نه با آموزش.
نه با محبت.
با گرسنگی.
با سرما.
با ترس.
و با یاد گرفتن اینکه اگر زمین بخوری، کسی نیست دستت را بگیرد.
چهارده ساله شده بودم که برای اولین بار متوجه شدم تنها نیستم.
چند روز بود مردی را میدیدم که همیشه در فاصلهای مشخص از من حرکت میکرد.
اول فکر کردم تصادفی است.
بعد متوجه شدم هرجا میروم، او هم همان اطراف است.
یک روز از مسیر همیشگیام خارج شدم.
او هم مسیرش را تغییر داد.
قلبم فرو ریخت.
فرار کردم.
چند کوچه را دویدم و وقتی برگشتم، دیگر او را ندیدم.
اما شب، وقتی در گوشهای تاریک خوابیده بودم، همان چهره را دوباره دیدم.
این بار تنها نبود.
دو نفر دیگر هم همراهش بودند.
نمیدانستم چه میخواهند.
اما نگاهشان را میشناختم.
آنها دنبال من بودند.
صبح روز بعد شهر را ترک کردم.
چند روز در جادهها و مناطق اطراف پنهان شدم.
غذا به سختی پیدا میکردم.
شبها در جاهای متروکه میخوابیدم.
با خودم فکر میکردم شاید بالاخره دست از سرم برداشتهاند.
اشتباه میکردم.
چند روز بعد، وقتی از میان مسیر باریکی در حاشیهی جنگل عبور میکردم، صدای قدمهایی پشت سرم آمد.
دویدم.
صدای دیگری از سمت راست شنیدم.
مسیر را عوض کردم.
این بار از سمت چپ صدای حرکت آمد.
ایستادم.
نفسنفس میزدم.
آرام سرم را بالا آوردم.
چند نفر در اطرافم ایستاده بودند.
لباسهای تیره.
چهرههای پوشیده.
و هیچ راهی برای فرار باقی نمانده بود.
یکی از آنها چند قدم جلو آمد.
من عقب رفتم.
پشتم به درخت خورد.
دستم را ناخودآگاه روی پارچهای گذاشتم که نشان قدیمی روی دستم را پوشانده بود.
مرد روبهرویم چیزی گفت:
«بالاخره پیدات کردیم.»
برای اولین بار، فهمیدم آنها فقط به دنبال یک بچهی گمشده نبودند.
آنها سالها دنبال من گشته بودند.
و حالا دیگر جایی برای فرار نداشتم.
آن روز هنوز نمیدانستم چرا مرا میخواهند.
فقط میدانستم از لحظهای که دستشان به من برسد، زندگیای که تا آن روز میشناختم برای همیشه تمام خواهد شد.
ادامه دارد...
آیا میدانستید با خرید اشتراک میتونید تمام تبلیغ های سایت و انتظار رفتن به چپتر بعدی رو از بین ببرید؟
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
برای اینکه ترجمهها سریعتر منتشر بشن و فاصله بین چپترها کمتر بشه، واقعاً به کمک آدمهای علاقهمند نیاز داریم.
با عضویت توی ناوله میتونی مستقیم روی سرعت ترجمهها، نظم انتشار و رشد سایت تأثیر بذاری. فرقی نمیکنه کلینر باشی، مترجم یا تایپیست — کارت دیده میشه و ارزشش مشخصه 💙
همکاری توی ناوله فقط به علاقه ختم نمیشه. زحمت هر کسی دیده میشه و تسویهها منظم و بر اساس فعالیت انجام میشن، طوری که هم تیم جلو بره هم حق کسی ضایع نشه 💙
اگه به ناول علاقه داری و دوست داری بخشی از یه تیم فعال باشی، خوشحال میشیم کنارت باشیم 🌊
فرم عضویت در تیمهنوز نظری ثبت نشده.