در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
چپتر اول
باران بیرحمانه بر شهر میکوبید.
ابرهای تیره تمام آسمان را بلعیده بودند و هر از گاهی رعدی سهمگین سکوت شب را میشکافت. خیابانها زیر نور چراغها میدرخشیدند و قطرههای باران مانند هزاران سوزن نقرهای از آسمان فرو میریختند.
پویا داخل ماشین نشسته بود.
دستانش روی فرمان قفل شده بودند.
نگاهش بیحرکت به ورودی کافهای خیره مانده بود که آن سوی خیابان قرار داشت.
سینهاش سنگین بود.
انگار چیزی در اعماق قلبش فریاد میکشید که برگردد.
که نبیند.
که حقیقت را نفهمد.
اما دیگر دیر شده بود.
یک شاسیبلند مشکی کنار کافه توقف کرد.
درِ خودرو باز شد.
دختری که زمانی تمام دنیای پویا بود از آن پیاده شد.
همان لبخند.
همان چهره.
همان کسی که برایش شبها بیدار مانده بود.
برای آیندهای که حالا وجود نداشت.
اما او تنها نبود.
پسر جوانی نیز از سمت دیگر خودرو بیرون آمد.
کت گرانقیمتی بر تن داشت و با لبخندی مطمئن به دختر نگاه میکرد.
لحظهای بعد، دستش را دور شانههای او انداخت.
قلب پویا از تپش ایستاد.
نه...
شاید هنوز سوءتفاهمی وجود داشت.
شاید همه چیز آن چیزی نبود که به نظر میرسید.
با امیدی احمقانه از ماشین پیاده شد و در میان باران به سمت کافه رفت.
زنگ کوچک بالای در به صدا درآمد.
گرمای داخل کافه با سرمای خیابان در تضاد بود.
اما برای پویا، همه چیز یخ زده به نظر میرسید.
چشمانش میان میزها چرخید.
و آنها را پیدا کرد.
روبهروی هم نشسته بودند.
دستهایشان در هم گره خورده بود.
دختر با خندهای آرام چیزی گفت و پسر لبخند زد.
نگاهشان پر از صمیمیتی بود که زمانی متعلق به او بود.
در آن لحظه، چیزی درون قلب پویا شکست.
نه صدایی داشت.
نه شکلی.
اما شکست.
کاملاً شکست.
قدمهایش او را تا کنار میز رساند.
دختر با دیدنش رنگش پرید.
پسر اخم کرد.
چند ثانیه سکوت میان آنها حاکم شد.
سکوتی که از هزاران فریاد دردناکتر بود.
پویا به سختی نفس کشید.
سپس با صدایی لرزان گفت:
«این... کیه؟»
دختر نگاهش را دزدید.
همین کافی بود.
همین یک حرکت کوچک.
همین یک نگاه.
تا تمام امیدهای باقیمانده در وجودش نابود شوند.
«بخاطر این با من سرد شدی؟»
صدایش بلندتر شد.
«منو به چی فروختی؟ به پول؟ به این آدم؟»
مشت سنگینی به صورتش برخورد کرد.
دنیایش برای لحظهای تار شد.
صدای جیغ مشتریها بلند شد.
صندلیها به زمین افتادند.
اما پویا دیگر چیزی نمیشنید.
دردی که در قلبش داشت، از هر زخمی عمیقتر بود.
چند دقیقه بعد، نگهبانها او را از کافه بیرون انداختند.
روی آسفالت خیس افتاد.
باران صورتش را میشست.
اما نمیتوانست اشکهایش را پنهان کند.
آرام بلند شد.
هیچ حرفی نزد.
هیچ اعتراضی نکرد.
فقط به سمت ماشینش رفت.
و پشت فرمان نشست.
آن شب، پویا نمیدانست که این آخرین رانندگ ی زندگیاش خواهد بود...
پویا نمیدانست که این آخرین رانندگی زندگیاش خواهد بود.
عقربههای کیلومترشمار بالا میرفتند.
هشتاد...
صد...
صد و بیست...
اما چشمان او دیگر جاده را نمیدیدند.
ذهنش در گذشته گیر افتاده بود.
در روزی که برای اولین بار او را دیده بود.
در پیامهای نیمهشب.
در قولهایی که قرار بود تا آخر عمر دوام بیاورند.
در رویاهایی که حالا چیزی جز خاکستر نبودند.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
چقدر احمق بود.
چقدر ساده باور کرده بود که بعضی آدمها تا ابد میمانند.
اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.
قطرهای روی فرمان افتاد.
سپس قطرهای دیگر.
و دیگری.
باران پشت شیشه میکوبید و برفپاککنها بیوقفه حرکت میکردند، اما دید او هر لحظه تارتر میشد.
گویی تمام دنیا پشت پردهای از آب و اشک پنهان شده بود.
ناگهان...
بــــــــــــــــــوق!
صدایی مهیب در شب پیچید.
پویا سرش را بالا آورد.
نور سفید و خیرهکنندهای تمام میدان دیدش را پر کرد.
یک کامیون حمل سوخت.
درست روبهرویش.
زمان برای لحظهای متوقف شد.
قلبش فرو ریخت.
دستانش فرمان را چنگ زدند.
اما دیگر دیر شده بود.
خیابان خیس بود.
سرعت بیش از حد بود.
و سرنوشت، تصمیم خودش را گرفته بود.
بــــــــــــوم!
صدای برخوردی سهمگین آسمان را لرزاند.
فلز در هم پیچید.
شیشهها منفجر شدند.
نورها خاموش شدند.
و همه چیز در تاریکی فرو رفت.
...
باران همچنان میبارید.
اما پویا دیگر سرمای آن را حس نمیکرد.
در میان آهنهای مچالهشده گیر افتاده بود.
خون از پیشانیاش جاری بود.
تنفسش سخت و نامنظم شده بود.
هر دم و بازدم مانند کشیدن تیغهای داغ در سینهاش درد داشت.
چشمان نیمهبازش به آسمان دوخته شده بودند.
رعدی در دوردست غرید.
نور آذرخش برای لحظهای ابرها را شکافت.
و او برای نخستین بار در زندگیاش احساس کرد چقدر کوچک است.
چقدر ناتوان.
تمام آن خشم...
تمام آن حسادت...
تمام آن درد...
ناگهان بیمعنا به نظر میرسیدند.
لبهای خونآلودش تکان خوردند.
«کاش...»
صدایش به سختی شنیده میشد.
«کاش زندگی... دکمه برگشت داشت...»
نفسش لرزید.
خون بیشتری از گوشه دهانش جاری شد.
«کاش... انتخابهامو بهتر میکردم...»
چشمانش آرام آرام سنگین میشدند.
تاریکی از گوشههای دیدش شروع به پیشروی کرد.
«کاش...»
اشکی از گوشه چشمش پایین لغزید.
«یه زندگی دیگه... وجود داشت...»
پلکهایش بسته شدند.
و برای آخرین بار، قلبش تپید.
تپ...
تپ...
تپ...
سکوت.
و سپس...
تاریکی.
تاریکی مطلق.
نه دردی وجود داشت.
نه صدایی.
نه حتی احساسی از زمان.
گویی در اقیانوسی بیانتها از نیستی شناور بود.
نمیدانست چند لحظه گذشته است.
چند سال.
یا شاید چند قرن.
ناگهان...
صدایی در اعماق تاریکی پیچید.
صدایی آرام، اما قدرتمند.
انگار از دورترین نقطه جهان میآمد و همزمان درست کنار گوشش زمزمه میشد.
«بیدار شو.»
پویا نتوانست چشمانش را باز کند.
حتی مطمئن نبود هنوز چشمی برای باز کردن دارد.
صدا دوباره تکرار شد.
این بار واضحتر.
«بیدار شو... من صدای تو را شنیدم.»
تاریکی اطرافش شروع به لرزیدن کرد.
شکافهای باریکی از نور در فضای سیاه پدیدار شدند.
«اما چالش جدیدت آسان نخواهد بود.»
صدای ناشناس برای لحظهای سکوت کرد.
سپس ادامه داد:
«تو خواهان فرصتی دوباره شدی...»
نورها بیشتر شدند.
«و من آن را به تو میدهم.»
در همان لحظه، نیرویی عظیم وجودش را دربر گرفت.
احساس سقوط.
احساس کشیده شدن.
انگار روحش از دل تاریکی بیرون کشیده میشد.
«اما به خاطر داشته باش...»
صدای ناشناس برای آخرین بار در گوشش طنین انداخت.
«هر هدیهای، بهایی دارد.»
ناگهان تاریکی فروپاشید.
جهانی از نور در برابرش منفجر شد.
آیا میدانستید با خرید اشتراک میتونید تمام تبلیغ های سایت و انتظار رفتن به چپتر بعدی رو از بین ببرید؟
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
برای اینکه ترجمهها سریعتر منتشر بشن و فاصله بین چپترها کمتر بشه، واقعاً به کمک آدمهای علاقهمند نیاز داریم.
با عضویت توی ناوله میتونی مستقیم روی سرعت ترجمهها، نظم انتشار و رشد سایت تأثیر بذاری. فرقی نمیکنه کلینر باشی، مترجم یا تایپیست — کارت دیده میشه و ارزشش مشخصه 💙
همکاری توی ناوله فقط به علاقه ختم نمیشه. زحمت هر کسی دیده میشه و تسویهها منظم و بر اساس فعالیت انجام میشن، طوری که هم تیم جلو بره هم حق کسی ضایع نشه 💙
اگه به ناول علاقه داری و دوست داری بخشی از یه تیم فعال باشی، خوشحال میشیم کنارت باشیم 🌊
فرم عضویت در تیمهنوز نظری ثبت نشده.