در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower
باران نمیبارید، اما آسمان آنقدر ابری بود که انگار هر لحظه ممکن بود فرو بریزد.
«آمانو رِی» پشت میز کنار پنجره نشسته بود و به دفتر بازی نگاه میکرد؛ صفحهای سفید که ساعتها به آن خیره مانده بود. خودکار بین انگشتهایش میچرخید، بیآنکه حتی یک کلمه روی کاغذ بنویسد.
گوشیاش ویبره رفت.
مادر: «امشب دیر میآیی؟»
رِی به پیام نگاه کرد و گوشی را برگرداند .
خانه ساکت بود. ساعت دیواری تیکتاک میکرد و صدای ماشینها از خیابان دور به گوش میرسید. همهچیز مثل روزهای قبل بود؛ همان اتاق، همان میز، همان فکرهای تکراری. رِی از هیچچیز مشخصی خسته نبود. یا شاید از همهچیز با هم خسته بود.
نفسش را بیرون داد و از جا بلند شد. به سمت پنجره رفت و آن را کمی باز کرد. هوای سرد به صورتش خورد.
در همان لحظه، چیزی درست جلوی چشمهایش پدیدار شد.
رِی پلک زد.
یک پنل نیمهشفاف، به اندازهی یک تبلت، میان او و پنجره معلق بود. لبههایش با نوری آبی میدرخشید و نوشتههایی روی سطحش آرام بالا و پایین میرفتند.
رِی بیحرکت ماند.
پنل تکانی کوچک خورد و درست روبهرویش ثابت شد.
[به سامانهی انتخاب نقش خوش آمدید.]
رِی یک قدم عقب رفت.
پنل هم جابهجا شد؛ درست مقابل صورتش ماند.
او دستش را جلو برد. انگشتهایش از سطح شفاف آن گذشتند، انگار چیزی آنجا نبود. اما نوشتهها همچنان در هوا باقی ماندند.
[برای آغاز، نقش خود را انتخاب کنید.]
زیر جمله، چند گزینه پدیدار شدند:
خونآشام
شیطان
گرگینه
جادوگر
شکارچی
انسان
رِی چند بار پلک زد. بعد سرش را برگرداند و به اتاق نگاه کرد؛ شاید کسی پشت سرش بود. شاید تصویری از صفحهی لپتاپ یا تلویزیون روی پنجره افتاده بود.
اتاق خالی بود.
پنل همچنان روبهرویش معلق مانده بود.
«این چیه؟»
جوابی نیامد.
رِی به سمت در رفت. پنل همراهش حرکت کرد؛ بیصدا و بیوقفه، همان فاصله را از صورتش حفظ میکرد. او تندتر قدم برداشت. پنل هم تندتر حرکت کرد.
«گفتم این چیه؟»
هیچ صدایی از آن بیرون نیامد. فقط گزینهها کمی روشن و خاموش شدند.
رِی دستش را به طرف گزینهی «انسان» برد، اما پیش از آنکه لمسش کند، پنل عوض شد.
[انتخاب خود را تأیید کنید.]
زیر فهرست، شمارش معکوسی ظاهر شد:
۰۱:۰۰
رِی اخم کرد. «من که هنوز چیزی انتخاب نکردم.»
عدد به ۰۰:۵۹ تغییر کرد.
چند لحظه به صفحه خیره ماند. بعد دوباره به سمت «انسان» دست برد.
گزینه محو شد.
[نقش «انسان» در حال حاضر در دسترس نیست.]
رِی لبهایش را به هم فشرد. «پس چرا توی فهرسته؟»
شمارش معکوس ادامه داشت.
۰۰:۴۷
او گزینهی «شکارچی» را لمس کرد. پنل موجی از نور آبی پخش کرد و چند خط تازه روی آن ظاهر شدند:
[شکارچی]
توانایی ویژه: قفل است
شرط باز شدن: نامشخص
رِی فوراً دستش را عقب کشید.
«این یه بازیه؟»
۰۰:۳۹
پنل پاسخی نداد.
رِی به سمت گوشیاش رفت تا با کسی تماس بگیرد. صفحهی گوشی روشن نمیشد. هر دکمهای را فشار داد، هیچ اتفاقی نیفتاد.
۰۰:۲۸
او سرش را بالا آورد. پنل حالا نزدیکتر شده بود؛ آنقدر نزدیک که نورش روی صورت رِی میافتاد.
چند گزینهی دیگر زیر فهرست پدیدار شدند:
روح
شیطانزاد
نامیرا
رِی دستهایش را مشت کرد. چیزی درونش میگفت این اتفاق واقعی نیست. خستگی، خیالپردازی یا یک شوخی عجیب بود. اما هیچکدام توضیح نمیدادند چرا پنل همراهش حرکت میکرد، چرا گوشیاش خاموش شده بود یا چرا نوشتهها را با وضوح میدید.
۰۰:۱۲
نگاهش روی گزینهی «خونآشام» افتاد.
رِی نمیدانست چرا، اما انگشتش به سمت آن رفت.
۰۰:۰۵
او گزینه را لمس کرد.
پنل برای لحظهای سفید شد.
[انتخاب ثبت شد: خونآشام.]
نور آبی محو شد و اتاق دوباره در سکوت فرورفت.
رِی نفسش را حبس کرده بود. آرام دستش را پایین آورد و به پنجره نگاه کرد. انعکاس خودش در شیشه پیدا بود؛ رنگ پریده، مضطرب و کاملاً معمولی.
حروف تازهای روی پنل نقش بستند:
[ماموریت نخست فعال شد.]
زیر آن، جملهی دیگری پدیدار شد:
[پیش از طلوع آفتاب، نخستین قربانی خود را پیدا کنید.]
رِی رنگش پرید.
[زمان باقیمانده: ۰۵:۵۹:۵۹]
چراغ اتاق خاموش شد.
و در تاریکی، صدای ضربان قلبش بلندتر از همیشه به گوش می رسید.
سریعتر و راحتتر به سایت دسترسی داشته باش 💙
هنوز نظری ثبت نشده.