ناول امپراطور جادو چپتر 1 با ترجمه فارسی - ناوله

بازگشت

ناول امپراطور جادو - قسمت 1

در صورت هرگونه مشکلی که با سایت دارین با ما در تلگرام در ارتباط باشید @Manhwa_Tower

بر فراز بلندترین سکوی قلهٔ شیطان، مردی سیاه‌پوش با تمرکز کامل ایستاده بود.

در ارتفاعی بسیار بالاتر از ابرها، خورشید و ماه در کنار یکدیگر آویزان بودند و سرزمین زیر پایشان را غرق در گرمای خورشید و سرمای تیز و گزندهٔ مهتاب می‌کردند.

مرد نفس‌های عمیقی کشید و دستانش را به سوی آسمان گشود. نور خورشید و ماه به سوی کف دستانش سرازیر شد.

و جهان به تدریج تاریک شد.

باد شومی وزیدن گرفت؛ بادی که با ناله‌ها و زوزه‌های بی‌پایان ارواح بی‌شماری که در عذاب بودند درآمیخته بود.

باد موهای بلند و زیبای مرد را به هوا بلند کرد و چهره‌ای اهریمنی را آشکار ساخت.

نور خورشید و ماه کم‌فروغ‌تر شد، در حالی که قدرت مرد با جذب پرتوهای آن‌ها لحظه‌به‌لحظه افزایش می‌یافت. اندکی بعد، حتی انرژی تاریک نیز از بدنش برخاست.

باد یخ‌زده صورتش را می‌کوبید، اما انرژی تاریک همچنان غلیظ‌تر می‌شد تا اینکه تمام بدنش را دربر گرفت.

مرد نفسی بیرون داد و لبخندی شیطانی بر لبانش نشست.

غرش!

با صدایی مهیب، چهار کوه اطراف ناگهان به لرزه درآمدند و قلهٔ شیطان نیز زیر موجی از زمین‌لرزه‌های وحشتناک به خود لرزید.

مردی که مشغول جذب جوهرهٔ خورشید و ماه بود، چشمانش را گشود.

ناگهان صدایی همچون شکافتن فضا در آسمان پیچید و هفت شعاع نور ظاهر شدند.

هنگامی که نورها پراکنده شدند، هفت نفر در آنجا ایستاده بودند؛ هر کدام هاله‌ای از قدرتی بی‌رحمانه و سهمگین از خود ساطع می‌کردند.

ابروهای مرد تنها اندکی تکان خورد.

سپس با صدایی سرد و وهم‌آلود گفت:

«چطور شما هفت نفر اینجا هستید؟ مگر نه اینکه تا سرحد مرگ از ما، یعنی کشت‌گران شیطانی، متنفر بودید؟»

«هوم! امپراتور شیطانی، ژوئو یی‌فان، مگر دلیل حضورمان اینجا واضح نیست؟»

پیرمردی با ریش سفید دستی بر ریشش کشید و با نگاهی سرشار از تحقیر به او خیره شد.

قلب ژوئو یی‌فان فرو ریخت.

«پیرمرد شمشیر، من واقعاً نمی‌دانم منظورتان چیست.»

«هوم! دیگر تظاهر را کنار بگذار و دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی را بیرون بیاور.»

دختری در جامهٔ دائویی با غرور قدمی به جلو گذاشت و چانه‌اش را بالا گرفت.

رنگ از چهرهٔ ژوئو یی‌فان پرید.

تنها یک ماه از زمانی می‌گذشت که او محل اقامت سلطان باستانی نه قلمرو تاریکی را پیدا کرده بود. در این راه بارها تا مرز مرگ پیش رفته بود، اما سرانجام توانسته بود نوشته‌هایی را که تمام عمر آرزوی مطالعه‌شان را داشت به دست آورد.

چطور ممکن بود این افراد از وجود آن باخبر شده باشند؟

ناگهان چیزی به ذهنش رسید و چهره‌اش لحظه‌به‌لحظه تیره‌تر شد.

«ژائو چن، بیا بیرون!»

صدایی شاد و سرزنده در جنگل خالی کوهستان پیچید.

بلافاصله جوانی خوش‌چهره با ردایی سفید از پشت آن هفت نفر بیرون آمد. لبخندی بر لب داشت و در حالی که تعظیمی کوتاه در برابر ژوئو یی‌فان کرد، گفت:

«هاهاها! استاد، صدایم کردید؟»

ژوئو یی‌فان با نفرت به این فرد ریاکار خیره شد.

«کار تو بود؟»

ژائو چن با لبخند سر تکان داد.

«بله.»

«حتی آرایهٔ محافظ را هم غیرفعال کردی؟»

«بله.»

«چرا؟ من هیچ‌وقت در حق تو کوتاهی نکردم.»

مشت‌های ژوئو یی‌فان به هم فشرده شد و نیت قتل شدیدی از چشمانش فوران کرد.

با وجود اینکه او یک کشت‌گر شیطانی بود، معمولاً بدون دلیل کسی را نمی‌کشت. اگر هم دست به قتل می‌زد، بیشتر به دلیل ذات شیطانی و خوی خودش بود. وگرنه کشت‌گران درستکار مدت‌ها پیش برای از میان برداشتنش دست به کار شده بودند.

ژائو چن در حقیقت یتیمی بود که ژوئو یی‌فان به دلیل استعدادش او را به شاگردی پذیرفته و بزرگ کرده بود.

اما چه کسی تصور می‌کرد روزی همین شاگرد به استادش خیانت کند؟

ژائو چن، با وجود تلاش برای حفظ آرامش ظاهری، در برابر نیت قتل روزافزون ژوئو یی‌فان نتوانست ترسش را پنهان کند. پاهایش ناخودآگاه دو قدم عقب رفتند و او را به هفت نفر پشت سرش نزدیک‌تر کردند.

«استاد، می‌دانم لطف و محبت شما نسبت به من به سنگینی کوه‌هاست. اما این به شما حق نمی‌دهد جایگاه هشتمین امپراتور را از من بگیرید و مرا برای تمام عمر در سایهٔ خود نگه دارید.»

«به‌خصوص دربارهٔ دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی. از زمانی که آن را به دست آورده‌اید، به تنهایی مشغول تمرین و مطالعه بوده‌اید؛ حتی از اینکه من نگاهی به آن بیندازم هم می‌ترسید.»

قلب ژوئو یی‌فان با شنیدن این حرف فشرده شد.

ژائو چن هرگز نمی‌فهمید که او این کارها را برای محافظت از خودش انجام داده بود.

ژوئو یی‌فان می‌دانست که ژائو چن هنوز در سطح پایینی قرار دارد و اگر بدون آمادگی سراغ مطالعهٔ دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی می‌رفت، ممکن بود مسیر کشت و پرورش او کاملاً منحرف شود.

به همین دلیل تصمیم گرفته بود ابتدا خودش تمام اسرار آن را درک کند و سپس آن‌ها را به ژائو چن منتقل کند.

اما تمام نقشه‌هایش تنها در عرض یک ماه نابود شده بود.

«هاهاها! خوب گفتی! ژائو چن، واقعاً شاگرد شایسته‌ای هستی!»

خندهٔ خشمگین ژوئو یی‌فان تا آسمان‌ها بالا رفت و خشمش نیز همراه آن فوران کرد.

«پس اگر این‌طور است، استاد طعم قدرت دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی را به تو خواهد چشاند!»

«ژوئو یی‌فان، در حضور ما هفت نفر جای چنین گستاخی‌هایی نیست.»

پیرمرد ریش‌سفید قدمی جلو گذاشت و در برابر ژائو چن قرار گرفت.

ژوئو یی‌فان با تمسخر گفت:

«هوم! تمام قلمرو مقدس مرا به عنوان هشتمین امپراتور می‌شناسد. حتی اگر هر هفت امپراتور با هم به من حمله کنید، ذره‌ای برایم اهمیت ندارد!»

همان لحظه که سخنش تمام شد، ژوئو یی‌فان کف دستش را به سوی ژائو چن پرتاب کرد.

شَوو!

چنگالی سیاه در آسمان ظاهر شد و مستقیماً به سوی ژائو چن چنگ انداخت.

چشمان ژائو چن از ترس گشاد شد و رنگ صورتش پرید. با عجله عقب رفت؛ ترس کاملاً بر وجودش چیره شده بود.

در برابر آن چنگال قدرتمند، پیرمرد شمشیری بیرون کشید.

موجی از انرژی شمشیر در آسمان درخشید و چنگال سیاه را به کلی نابود کرد.

«هوم! دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی چیز چندان بزرگی هم نیست.»

پیرمرد در میان باد ایستاده بود و شمشیرش را آماده نگه داشته بود؛ چهره‌اش مملو از تحقیر بود.

ژوئو یی‌فان لبخندی زد و دستانش را تکان داد.

«پیرمرد، این‌قدر مغرور نباش.»

بوم!

صدای غرش بی‌پایان رعدها در آسمان پیچید.

در یک چشم برهم زدن، آسمان با هزاران کف دست سیاه پوشیده شد که همچون کوهی بر سر آن هفت نفر فرود می‌آمدند.

هر یک از این کف دست‌ها دو برابر چنگال قبلی اندازه داشتند.

قدرت این حمله به سطحی کاملاً جدید رسیده بود؛ حتی آن هفت نفر نیز از دیدن چنین صحنه‌ای شوکه شدند.

«چطور ممکن است؟! آیا او به مرحلهٔ قدیس رسیده است؟!»

امپراتور شمشیر با دیدن این صحنه نفس سردی کشید.

همه با مشاهدهٔ این قدرت، احساس کردند شجاعتشان در حال ترک کردنشان است.

حتی اگر هر هفت امپراتور با یکدیگر متحد می‌شدند، باز هم نمی‌توانستند حریف یک متخصص در مرحلهٔ قدیس شوند.

چهرهٔ ژائو چن بیش از پیش رنگ باخت و پشیمانی در قلبش ریشه دواند.

چه کسی فکرش را می‌کرد تنها یک ماه تمرین، قدرت ژوئو یی‌فان را تا چنین حد وحشتناکی افزایش دهد؟

ژوئو یی‌فان با تمسخر گفت:

«هوم! خائن لعنتی، کار تو همین‌جا تمام می‌شود.»

شوو!

ناگهان شعاعی از نور از آسمان فرود آمد.

نور از میان هزاران دست سیاه عبور کرد و مستقیماً به سوی ژوئو یی‌فان رفت.

او حتی فرصت واکنش پیدا نکرد.

نور از بدنش عبور کرد.

خون سرخ از دهان ژوئو یی‌فان فوران کرد و هزاران کف دست سیاه نیز در یک لحظه ناپدید شدند.

ژوئو یی‌فان با چهره‌ای رنگ‌پریده و حالتی ناتوان به آسمان نگاه کرد.

مردی میانسال در میان هاله‌ای مقدس و درخشان در آنجا ایستاده بود.

ژوئو یی‌فان لب‌هایش را به هم فشرد.

«قدیس...»

او به خوبی می‌دانست مرد تازه‌وارد برای چه آمده است.

مرد میانسال با لحنی بی‌احساس گفت:

«امپراتور شیطانی، ژوئو یی‌فان، این قدیس به نمایندگی از قلمرو مقدس آمده تا میراث سلطان شیطان را پس بگیرد. اگر آن را تحویل بدهی، جانت را خواهیم بخشید.»

تمام محیط و تمام افراد حاضر در برابر چشمانش بودند، اما گویی هیچ‌کدام واقعاً در دید او قرار نداشتند.

اگر دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی در میان نبود، حتی حاضر نمی‌شد نگاهی به ژوئو یی‌فان بیندازد.

این مرد، قدرتمندترین قدیس در سراسر قلمرو مقدس بود.

در برابر چنین موجودی، حتی متخصصان مرحلهٔ امپراتور نیز چیزی جز مورچه نبودند.

ژوئو یی‌فان با خنده‌ای تلخ و درمانده، یک لوح یشمی چندرنگ و درخشان را از لباسش بیرون آورد.

همین که لوح را دیدند، چهرهٔ تمام حاضران تغییر کرد؛ به‌خصوص چهرهٔ آن قدیس.

ژوئو یی‌فان با نگاهی سرشار از تمسخر به اطرافیانش خیره شد و گفت:

«کشت‌گران درستکار؟ قدیس؟! مگر همهٔ شما چیزی جز دزدهایی هستید که به ثروت یک مرد فقیر طمع کرده‌اید؟»

«حتی اگر به قیمت نابودی این دفتر تمام شود، اجازه نمی‌دهم حتی یک کلمه از دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی به دست شما بیفتد.»

گویی برای اثبات عزم خود، انرژی عظیمی از بدنش فوران کرد.

«لعنت! می‌خواهد خودش را منفجر کند!»

چشمان امپراتور شمشیر از ترس جمع شد و با سرعت هرچه تمام‌تر عقب رفت. سایرین نیز بلافاصله از او پیروی کردند.

تنها قدیس بود که از شدت خشم الهی منفجر شد و به سوی ژوئو یی‌فان یورش برد.

«متوقف شو!»

ژوئو یی‌فان با لبخندی مغرورانه، دو انگشتش را به هم فشرد.

تق!

لوح یشمی درست در برابر چشمان قدیس به خاکستر تبدیل شد.

دیدن خشم و تلخی نقش‌بسته بر چهرهٔ قدیس، آن‌هم در حالی که دندان‌هایش را از شدت عصبانیت به هم می‌فشرد، باعث شد ژوئو یی‌فان خنده‌ای بی‌پروا سر دهد.

بوم!

خندهٔ او خیلی زود با موجی عظیم از انرژی همراه شد.

انفجاری سهمگین سراسر قلهٔ شیطان را دربر گرفت و کل کوه را با خاک یکسان کرد.

وقتی دود و غبار کنار رفت، چهرهٔ خشمگین قدیس نمایان شد.

لباس‌هایش نیز بر اثر انفجار کاملاً به‌هم‌ریخته و پاره‌پاره شده بود.

امپراتور شمشیر به سوی او رفت و با تحسین گفت:

«حتی در برابر چنین انفجار وحشتناکی، یک قدیس می‌تواند بدون کوچک‌ترین جراحتی جان سالم به در ببرد. واقعاً شگفت‌انگیز است.»

قدیس با پوزخندی تحقیرآمیز خرخر کرد و آماده شد آنجا را ترک کند.

اما در همان لحظه، ژائو چن جلوی او را گرفت.

«لطفاً صبر کنید، قدیس.»

«امپراتور شیطانی ژوئو بسیار حیله‌گر و فریبکار است. اگر روحش به بدن فرد دیگری منتقل شده باشد، صرفاً با دانستن اسرار دفتر نه قلمرو تاریکی، دیر یا زود بازخواهد گشت تا از تک‌تک ما انتقام بگیرد.»

قدیس با بی‌اعتنایی آستینش را تکان داد.

«هوم! او خودش را تا سطح روح منفجر کرد. چطور ممکن است بتواند بدن دیگری را تسخیر کند؟»

سپس در یک چشم برهم زدن ناپدید شد.

قلب همهٔ افراد حاضر پس از رفتن او آرام گرفت.

با وجود حضور یک قدیس، برای یک متخصص مرحلهٔ امپراتور غیرممکن بود که حتی پس از منفجر کردن بدنش، روح خود را از چنگ او نجات دهد.

با این حال، از دست رفتن میراث باستانی سلطان شیطان، یعنی دفتر اسرار نه قلمرو تاریکی، واقعاً حیف بود.

همه به ویرانه‌های قلهٔ شیطان خیره شدند.

هرکدام احساس متفاوتی داشتند.

برخی خوشحال بودند.

برخی افسوس می‌خوردند.

و بیشترشان تنها احساس تأسف و حیف می‌کردند...

آیا میدانستید با خرید اشتراک میتونید تمام تبلیغ های سایت و انتظار رفتن به چپتر بعدی رو از بین ببرید؟

🚀 اپ ناوله منتشر شد!

سریع‌تر و راحت‌تر به سایت دسترسی داشته باش 💙

⚡ سرعت بالا 📶 دسترسی راحت‌تر 🔔 سرور های سریع تر
دانلود اپلیکیشن

💠 عضویت در تیم ناوله

برای اینکه ترجمه‌ها سریع‌تر منتشر بشن و فاصله بین چپترها کمتر بشه، واقعاً به کمک آدم‌های علاقه‌مند نیاز داریم.

با عضویت توی ناوله می‌تونی مستقیم روی سرعت ترجمه‌ها، نظم انتشار و رشد سایت تأثیر بذاری. فرقی نمی‌کنه کلینر باشی، مترجم یا تایپیست — کارت دیده می‌شه و ارزشش مشخصه 💙

🧼 کلینر 🌐 مترجم ⌨️ تایپیست

همکاری توی ناوله فقط به علاقه ختم نمی‌شه. زحمت هر کسی دیده می‌شه و تسویه‌ها منظم و بر اساس فعالیت انجام می‌شن، طوری که هم تیم جلو بره هم حق کسی ضایع نشه 💙

اگه به ناول علاقه داری و دوست داری بخشی از یه تیم فعال باشی، خوشحال می‌شیم کنارت باشیم 🌊

فرم عضویت در تیم
موقع خوندن این قسمت چه حسی داشتید؟
0
خوب بود
0
دوست داشتم
0
جر خوردم
0
پشمام ریخت
0
ناراحتم
0
عصبانیم

کامنت‌های این بخش فقط مربوط به همین قسمت هستش لطفا درباره این قسمت فقط صحبت کنید و فقط کسانی که اشتراک دارن میتونن کامنت بزارن این محدودیت بخاطر افزایش سرعت تایید کامنت ها قرار گرفته
  1. ارسال هرگونه لینک مجاز نیست.
  2. توهین یا بی‌احترامی به سایر کاربران مجاز نیست.
  3. زبان فارسی را پاس بدارید کامنت فینگلیس مجاز نیست
  4. استفاده از الفاظ توهین‌آمیز و طرح مباحث سیاسی مجاز نیست.
  5. بحث یا اظهار نظر خارج از موضوع همین قسمت از مانهوا مجاز نیست.
  6. طرح سوالاتی مانند «قسمت بعدی چه زمانی منتشر می‌شود» یا «چرا قسمت بعدی منتشر نشده است» مجاز نیست.
آواتار شما

هنوز نظری ثبت نشده.